هرزنامه

من همه را کم دارم
همه مرا کم دارد
من خودم را !

 

***

تو میدانی زل زدن توی چشم کسی که قرار نیست چیزی از درون آدم دستگیرش شود چقدر سخت است ؟ میدانی چه حالی دارد که او یک جمله بگوید و تو بخواهی طفره بروی یعنی چه ؟ میدانی فروریختن از درون و لبخند روی لب و گلوی باد کرده از بغض و با انگشت بازی کردن چه حالی دارد ؟ می دانی عوض شدن یواشکی که آدم را عوضی بار می آورد چه مزه ای دارد ؟
شده ام یک آدم دیگر
یک آدم عوض شده
خودمانی اش میشود
یک آدم عوضی
...
از تمام من
همین یک نام مانده بر دوشم
سنگین و طاقت فرسا
یک آدم عوضی
دنیای عوضی
روزگار عوضی
و یک نگاه از دور
با هزار هزار دلتنگی
به آن ها که دوستم دارند
آنها که دوستشان دارم ..

پ ن 1 : هنوز وقتی یادشان می افتم تپش قلبم را در دهانم حس میکنم .. یاد آنهایی که اینجا هستند ، آنهایی که اینجا نیستند ... و من دوستشان دارم اما ، آدم دنیایشان نیستم دیگر .. آدم دنیای م نیستند دیگر  .. 

پ ن 2 :
به سوختم 
که ساختن در سوختن است !
خرابش کردم
که عمارت در خرابی است !

"نقل از نامه های حوا "

/ 13 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام مثل همیشه عالی نوشتی وعالی هستی ومیمونی موفق باشی التماس دعا نصیبه جان

اسحق فتحي

درود بر شما... خيلي تلخ بود اين نوشته ات نمي دانم اتفاق خاصي افتاده يا فقط از تلخي ايام نوشته ايد اما برايت روزهاي تازه و هواي تازه اي آرزو دارم كه كامتن را شيرين كند دوباره...برقرار باشيد

فاطی

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها است که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

عسل بانو

شکستی بلاخره این سکوت بلند بالا رو خدا رو شکر هستمت فطیر[گل]

مــــــرســــــده

نمیدونم توی نوشته هات جه چیزی هست که آدم ناخودآگاه دوست داره ده ها بار بخونتشون و آروم شه...

شوهرجان

سلام خوب می نویسی.می خونمت. با "قصه های یک خطی" آپدیت شدم...

ساناز صلح‌دوست

چي جدامون كرد از هم؟ هنوزم نميفهمم

نسیبه

عاشفانه زیستن همه ی ان چیزیست که می خواهیم اما چه ساده خواستن های مان را نفی میکنیم شاد باشید

عطیه

تمام اون احساس تلخی که به تصویر کشیدین با همه ی وجود حس کردم.من که خیلی وقته "بازیگر" شدم...