یک پست خودمانی!

 

 

  چه فرایند پیچیده ایست یاد آوری خاطرات وقتی بی دلیل و به واسطه تلنگرهای بی ربط یاد حوادث و خاطرات  دوری می افتی که فکر می کردی در ته ذهنت مدفونشان کرده ای... خاطرات خوب اصولا باعث نوستالوژیک شدن می شوند و خاطرات بد هم که...
دیروز بعد از ظهر وقتی بازیگوشی محمد حسین ، خواب عمه نصیبه را مختل کرد ، یاد آن وقتی افتادم که بعد از ظهرها خانه پدر بزرگ ، وقتی آرام و قرار نداشتیم پدر بزرگ خدابیامرز پاهایمان را با جوراب می بست تا اینقدر از پشت بام گرفته تا زیر زمین را ندویم و خانه را روی سرمان نگذاریم ، دلم میخواست پاهای محمدحسین را بگیرم و  با جوراب ببندم دستش را هم به دست خودم ! اما دیدم زبانش را چه کنم که مدام مرا سوال پیچ می کند ! تنها کاری که از دستم بر آمد این بود که دست از خواب بکشم و پاسخگوی سوالهای متفاوتش باشم.
همیشه با یادآوری خاطرات کودکی ، حسی شیرین درونم را قلقلک میدهد.درست است که سفر ما بدلیل آمدن آنها منتفی
  شد و برنامه ریزی ما بهم ریخت ،(البته نیمی از دلائل سفر ما بخاطر دیدن محمد حسین بود که او پیشدستی کرد) با اینحال از وقتی آمده سراسر خانه را پر از هیجان و انرژی کرده ،وقتی که پای بازی و حرفهایش مینشینی چنان از دنیای آدم بزرگی جدا میشوی که انگار هیچ دغدغه ای نداری و هوس بچه شدن میکنی !
چند روز پیش  هم ،همه با هم پیکنیک رفتیم و خوش گذشت ، خلاصه خستگی و دلتنگی ما تا حدودی بدر شد.

پ ن :  این روزا خیلی خیلی خوبه ...خدا رو شکرلبخند

/ 3 نظر / 9 بازدید
سعیده نقدی

سلام ممنون بخاطر سر زدنتون و دقت نظرتون وخوشحالم که روزای خوبی دارین امیدوارم روزای بهتر وسال بهتریم پیش رو داشته باشین.

فاطمه

خوشحالم که با دیدن برادر زادت روحیه ات عوض شده و بهتر شدی . امیدوارم همیشه ی عمر روزهات مثله همین روزها باشه [ماچ]

محمد حسین با من خیلی دوسته