یکی بود یکی نبود...غیر از خدا هیشکی تنها نبود!

 

شیطان عاشق خدا بود
می خواست تنها عاشقش باشد فریاد زد ...
خدا نفهمید !
خدا بزرگ بود ...
می خواست عاشقی کند ...
آدم را آفرید!
سالها پیش آدم خدا را از یاد برد
آدم عاشق شیطان شد !
این وسط خدا تنها ماند ...
به همین سادگی!

***
پ.ن:خدایا عاشقم عاشق ترم کن...عاشق خودت......
پ.ن:بعد مدتها اومدم.اعیاد شعبانیه به همه مبارک.لبخندهورا

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرویز

از خودم ناقابل تقدیم به شما

نیره نورالهدی

سلام کانون ادبیات داستانی با داستان و دو نگاه بر مجموعه داستانی"طبیعت زنده چند بانو از نویسنده معاصر"کیارنگ علایی"به روز است منتظر حضور و یادداشت سبزتان[گل]

نیره نورالهدی

سلام کانون ادبیات داستانی با داستان و دو نگاه بر مجموعه داستانی"طبیعت زنده چند بانو از نویسنده معاصر"کیارنگ علایی"به روز است منتظر حضور و یادداشت سبزتان[گل]

مهدی صادقی

سلام گویا از کامنتم خیلی تعجب کردید ! وبلاگ خیلی خوبی شده ... فکر نمی کردم انقدر خوب شده باشه ! وقتی دیدم لینکم کردید تعجب کردم ! چون خیلی وقت بود که براتون کامنت نذاشته بودم . ممنون از لطفتون ... برقرار باشی و سبز

نیره نورالهدی

سلام[گل] سپاس از آمدنتان و سپاس برای سروده ی زیبایتان[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب]

لعیا

سلام عزیز... فوق العاده بود. قلمت عطرآگین

ناصربرزگر

دلم می گیرد از گفتن، دریغا شهر قلبم را غروبی تیره پوشانده است. تمام پیکرم از سردی شبهای غربت سخت می لرزد حصار ذهن من آشفته و تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت همیشه با قدمهای زمان از دور می آید و غم چون زخمه یی بر تار، تمام پیکرم را می خراشد از جدایی ها و ذهنم در حصار تنگ اندیشه.. صبورم از باور بودن، غمین از حیرت ماندن، دریغا نمی گویم غمم را با چه کس گویم بگو با من تو ای همراز ای همدرد مگر آیا مجال اعتمادی هست؟؟؟ دلم می گیرد از گفتن....

صادق وسعید زنده بودی

سلام وبلاگ خیلی جالبی بود -------------------------------------- زندگینامه الکساندر گراهام بل در وبلاگ ما منتظر نظرات شما هستیم تشکر