با من حرف بزن .. حرفهایت دلم را ..

 در من زنی هرشب
زیر نور ماه
خیال میبافد

دختری هر شب
به چشمکی از ستاره
دل میبندد
به شیطنتی کودکانه
مستانه میخندد ..

در من شوالیه ای هر روز
لباس رزم میپوشد
نقاب میزند
و
غروب با زرهی از زخم
به خلوت میرود
...
..
.
و کسی چه میداند
که بر تن نا آرام من 
ازغروب تا شب
چه میگذرد ..
وقتی
هنوز عطرهایی هست
برای بیهوشی
صدایی هست
برای لرزیدن
و خاطری هست
برای پریشانی ...

این قصه ناتمام ما
انگار

تا خود خود تمام ما
ادامه دارد ...

***
پ ن  : اینجا در این زمان منم و چشم هایی که تا صبح را به زمین ندوزد خوابش نمیبرد ..

 

/ 23 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
adonis

[کلافه]باور کنم بالاخره اومدی و پست گذاشتی؟؟؟ کجایی تو ؟ خب یه علائم حیاتی...چیزی!!!! دیوونه شدیم[کلافه]

مرضیه

تمام عمر....

محمدرضابزرگ زاده

هیچ.....................................................................................................................................................................................................................................................................پرازهیچم خالی از همچی

علی

سلام نام خداست... فقط امدم بگم نماز روزت قبول و اینکه حالا که به شبهای قدر نزدیک می شیم یکی این پایین مثل من هست که محتاج به دعاست...

فاطمه

سلام عزیزم چقدر عالی بود شعرت...وصف حال این روزهامه... این قصه ناتمام ما انگار تا خود خود تمام ما ادامه دارد... ممنون که هستی و ببخش اگر دوست بی معرفتی بودم... التماس دعا

نغمه

دختر خورشید قشنگم، قصه زندگی آدمکها مثل قصه مادربزرگ ، قصه همیشه تکراره....[گل]

گنج حضور

سلام و زمانی که صبح را به زمین دوختی، آفتاب مانع از به خواب رفتن چشمانت می شوند و تو هم شب را داشته ای و هم روز را. دارائی هایت را شکر. چه پر نصیب هستی. التماس دعا در این شب های نورانی. موفق باشید

adonis

از دست تو[ابرو]

عاطفه

و من خسته از راه نرفته, بر می گردم و تو در خیال جاده ای ...