ت ن ه ا ی ی

 

زندگی ما را گره زدند
از ازل  
به قورت دادن های گاه و بیگاه !
خواه آب دهان ..
خواه آه گلو ...
خواه حرفِ زبان ...
خواه اشک سبو ...
از بخت بلند ما
تنها برای ما
"تن" ِ بی "ها"
طاقت نداشت ..
او هی گذشت
و گذشتیم ..
از هر چه نوش
و
از هر چه نیشِ
آدم ها ..
عاقبت رسید و
رسیدیم ..
او به تنها "ها " یش
و
ما به تنها
تنهایی خویش ...

***
هیچ حرفی نداشت .. نشسته بود توی جمع و با شکلات توی دستش بازی میکرد ، نگاه ش را از همه میدزدید و هر وقت شکار میشد ، برای لبخندشان بزور از همان لبخندهای مصنوعی آماده در آستینش یکی را میگذاشت روی لبش و تحویلشان میداد .. هر از گاهی لبش میلرزید و گازش میگرفت ، همین که بغضش آمد روی زبان که هقی بپیچد در هوا شکلات را انداخت در دهان و تند و تند جوید .. این کار به اندازه چند شکلات شیرینی ادامه داشت ..
دلتنگی .. یا همان ترس از دلتنگی خراابش کرده بود .. همیشه ترس یک اتفاق برایش از خود آن دردناک تر بود .. احساس زن آبستنی را داشت که درد زایمانش گرفته بود و فارغ نمیشد .. با این تفاوت که زایمان یک درد چند ساعته بود و درد او ... روزها و ساعت ها از دستش در رفته بودند ..
دو ماه تمام روزها با نگاهش او را دنبال میکرد و شب ها تا صبح بالای سرش مینشست و زل میزد به صورت معصومش و در آن خاطرات با هم بودنشان را میدید .. بالش میگرفت روی دهانش و دندانهایش گاه بر هم فشرده میشدند .. و تهش هی نفس میداد بیرون .. که مبادا صدایی این رویا را برهم زند و این لحظات ناب از دستش برود ... اشک بود که پله پله دوان دوان از گونه هایش پایین می آمد ..
تمام شد ..
وقت خداحافظی بود ، آغوشش را باز کرد و پلک هایش را روی هم گذاشت ، برای لحظه ای تمام باهم بودنشان به چشمش گذشت .. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روی گونه اش سر خورد ..
آهی از جان کشید و گفت .. تمام شد عزیز .. تمام .. و ناگاه حس کرد که انگار تمام درد یکباره فرو نشست ...

***
پ ن ۱ : کادوی گروه رسید به دستم .. ممنونم :)
پ ن ٢ : درگیر امتحانها هستم . دلتنگ همه .. این همه را که میگویم .. "از همزادم گرفته تا همسایه هایی که هر از گاهی بی صدا به خانه ام سر میزنند و میروند .. " را شامل میشود
پ ن ۳: عجب جان سختی ست این آدم .. روزی هزار بار میمیرد و نمیمیرد .. مانده ام در خلقت خدا .. بد بحران هایی را در این دوماه سر کردم ... بد ..  فکر کن یک ماه بیشتر نباشد عروس شده باشی .. فکر کن خواهرت هم ماه دیگر قرار است عروس شود .. بعد هر سه هوای رفتن شمال به سرتان بزند .. بروید دریا و ... برنگردید .. دو تایی بروید و بر نگردید .. تازه داماد بیاید که نجاتتان دهد و سه تایی بر نگردید ..
یاد گرفته ایم در همه حال بگوییم .. خدا را شکر ! 

/ 30 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسحق فتحي

آفرين شعر رو متن هر دو زيبا بود اميدت را هرگز از دست نده زنده باشي نسيبه عزيز

ساناز صلح‌دوست

كجايي تو نصيبه؟ كجايي؟ كارمان شده فقط انتظار ...

Perdue

سلام ممنون از وبلاگ زیبایت. لذت بردم لطفا به وبلاگ من هم سری بزن. خیلی دوست دارم یه نگاهی به اون بندازی

Perdue

سلام از وبلاگت زیبایت لذت بردم خیلی دوست دارم به سایت من هم سری بزنی و نظر بدی ممنون

ساجده فاضلی

سلام عزیزم خیلی وقته از هم بی خبریم ها ... خوش می گذره ؟ چه خبر‌؟

نغمه

دختر خورشید قشنگم ...کجائی ..این روزها دل من هم رنگ و بوی نوشته هاتو میده ..انگار من هم لابلای نوشته هات حال و هوای خودمو دیدم ...دلم برات تنگه ....نیستی و کلبه من سوت و کور شده..... بهم از خودت خبر بده ....

adonis

kojAiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ؟

مهدی صارمی

آخرین باری که آمده بودم فکر کنم سر این پست بود!