پیش از اینت بیش ازاین اندیشه عشاق بود...

 

میخواهم کمی برای خودم کفر بلغور کنم
شاید آن وقت یادت ...
 سر سوزنی یادت به من افتاد
قرار میگذارم باتو
من روی خط مرزی ارتداد و کفر و شک می ایستم.

دستم را گرفتی و کشیدی ام که هیچ
و گرنه

میروم که میروم که میروم.

خواستی در چشمانم نگاه کن
نخواستی که هیچ
من هم چشمانم را میبندم
اما بدان!

خدای من این گونه
نبود که نبود که نبود.

تهی بودن از هر احساس
مزد امید من نبود
این آوار حق شانه های من نبود
من روی خدایی ت حساب کرده بودم .
و تو باورم را
شکستی که شکستی که شکستی
من کفر میگویم
ناشکری میکنم
تا دیگر نتوانی

اینهمه غصه را به خوردم دهی  
و نامش را بگذاری امتحان !

اصلا"
تازگیها خوب که نگاه میکنم
می بینم من هم
خدا را دو تا
و خرما را یکی میخواهم
یا کافران را بیشتر خدایی
یا خدای من یکی نیست
کدام؟

...
..
.

بند از بندم جدا کنی
باز همان دختر دل نازک احساساتی هستم که بودم...

***

پ ن ١: به سراغ من اگر می آیید ...
نه اصلا" به سراغ من نیایید
میخواهم کمی با خودم خلوت کنم . 

پ ن ٢ : حقوق تمامی کامنت های نداده محفوظ است، لطفا" کمی دیگر صبر کنید از خجالت یکایکتان در خواهم آمد...

/ 2 نظر / 14 بازدید
اسحق فتحی

به روز رسانی بسیار جالبی بود [دست][خداحافظ]

حمیده

سلام....شعرهاتون معرکست.....واقعا زیباست.....:)