وقتی شرمنده میشوم ...

ایستاده بر زمین
و معلق در هوا
چه ذره ذره میسوزم
از تب و تاب
و چه بیشمار
بوسه میزند
این دست تب دار
بر پیشانی رنگ پریده ابری
می رقصد
حسی در درونم
و گم میکند انگار
طعم چشیده
گرما و سرما را
و هی آوازکنان
بر تن خود
میلرزد و میلرزد
و هن هن کنان
چه بیتابانه میخواهد این نفس *
نفسی** عمیق را
نفسی
چون
دم مسیحایی ...
...
وقتی که
این دل
به قدر یک عمر
شرمنده میشود...
...

***

 

توضیح :

Nafs   *
Nafas  * *

 

پ ن ١: دلم یک جای دنج میخواهد که هیچکس نشانی اش را نداشته باشد ...

پ ن ٢ : این مطلب رو ساعت ٧ شب وقتی تنها نشسته بودم روی چمنهای کنار بوفه دانشگاه زیر نور موبایل نوشتم.

پ ن ٣ : چه دعایی کنمت بهتر از این ؟! خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق ...

/ 1 نظر / 19 بازدید