کربلا غوغاست امشب !


شنیدم که میگفتند خیسی ته چشمها اسم شب بود دیشب !

همه ی آن هایی که امروز کشته شدند ، خودشان را فروختند ، همه ی هفتاد و دو تن بی سر و چشم و دست و دل ... جانشان را دادند و در عوض عاشق شدند ..

از من و تو اما نه سر میخواهند حالا ، نه چشم و نه جان ، دل می خواهند ، دلش را داری که هم سفر این  کاروان شوی ؟

***

هیچ وقت قدَم به محرم نمیرسد ، محرم برایم قراری شده که در آن بغض یک ساله ام را خالی کنم ، مراسم میروم ، روضه شوع میشود ، حواسم را جمع میکنم که دل بکنم از همه چیز ، اول مراسم من هستم و 72 تن ، چند دقیقه ای که میگذرد یکی یکی به میدان میروند و من نگاهشان میکنم ، آنها میروند و من جا میمانم ، دست آخر من می مانم و امام حسین ، صدایش را میشنوم  : بغض دارد و یاری میخواهد ، به این طرف و آن طرف نگاه میکنم ، خودم را به نشنیدن میزنم ، امام تکرار میکند و من نمیشنوم ، " اخر مخاطبش که من نیستم " ، "این همه آدم نشسته اینجا "، "ایها الناس تو را بخدا یکی پا شود از جایش ، دارد صدایتان میکند " ، روضه خوان میخواند برای خودش و من در خیال خودم گُمم . یکی یکی بدبختی هایم را می آورم جلوی چشمم و برای امام حسین  تشریح میکنم ، گریزی به گناه هایم میزنم و میگویم "آن ها را بی خیال ، مهم این است که من اینجا هستم توی مجلس تو ! آقای روضه خوان گفته که بدون دعوت اینجا نیامده ام ،مهم این است که من تو را دوست دارم ، این کافی نیست ؟ پس باید حاجاتم را بدهی  " سعی میکنم گناه هایم را کمرنگ و خواسته هایم را پررنگ کنم ، روضه خوان میگوید که من گریه کن امام حسین هستم ، پس امام حسین مرا دست خالی برنمیگرداند ، به خودم میبالم و کمی اشک و آه چاشنی خواسته هایم میکنم .. آنقدر امام صدا میزند و آنقدر من نمیشنوم که امام را می کشند و صدایش بین گریه کنانش گم میشود ، سفره را می اندازند غذای نذری را میخورم ، سرَم را بالا میگیرم و با فخر از مجلس میروم بیرون ، روی پیشانی دنیایی َم نوشته اند  : گریه کن امام حسین !

ته دلم اما میخوانم که نوشته است : امسال هم امام را کشتند و تو نرسیدی !

اهل بیتش را اسیر کردند و تو ندیدی ، در کوفه هلهله کردند و تو خواب بودی و ...

می بینی ؟ باز دلم اسیر خواسته های خودم شد ، بعد از این همه قرن هنوز امام حسین است که به یاری من میشتابد نه من ، این محرم است که می آید تا بغضم را خالی کنم و تمام بدبختی هایم را برای خدا بشمارم و هی غُرغُر کنم تا سبک شوم ، تازه مگر بد است ؟ آخرش هم همه چیز به نام من تمام میشود ، همه میگویند فلانی عزادار امام حسین است !

***

پ ن ١: این مدت سرم خیلی خیلی شلوغ بود ، نه توانستم بروز کنم و نه توانستم به لاک روم !

پ ن ٢ : اگر اینجا کربلا بود ، تو با حسین بودی ؟

پ ن ٣ : همه ش فکر میکنم ، این پستم ناتمام است و حرفم را کامل نزده ام ، باقیش را از ذهن و دلم بخوانید .

/ 6 نظر / 7 بازدید
Peter

امسال هم امام را کشتند و من نرسیدم ! :( :|

مثل همیشه

حوصله ی خوندن همش رو نداشتم اما هرچیزی رو که خوندم دوست داشتم

دارکوب

از من و تو اما نه سر میخواهند حالا ، نه چشم و نه جان ، دل می خواهند ، دلش را داری که هم سفر این کاروان شوی ؟[ناراحت] هم این است که من تو را دوست دارم ، این کافی نیست ؟[گل] 2: دوست داشتم اما فکر نکنم 3: خواندم ..

ساجده فاضلی

باید یاد گرفت که سفیدی ها را خودت بخوانی !!! شاده و زیبا نوشته بودی عزیز سبز باشی[گل]

مثل همیشه

اینبار اومدم و کامل خوندم ... وقتی دیدم اونطوری کامنت گذاشتید دیدم بی انصافیه که بیام و نخونم ... از وقتی خیلی کوچیک بودم تو تکیه ها بزرگ شدم اما الان محرم که میاد اون حس نوستالژیک همراه با رشک رو همواره همراه خودم می بینم نمی دونم برای غربت کربلاست یا غریبی خودم تو سرزمین مادری م ... به هر حال خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم ... می دونی وقتی خوندم قدت به محرم نمی رسه یاد خودم افتادم که قدم نمی رسید ...که قدم نمی رسه به هر حال هستیم ... همجوار شما ... همین دور و برها