حسرت روزهايی که بیهوده گذشت...

دخترک در برابر دفتر خاطراتش نشست.

آرام آنها را ورق زد.

صحنه ها پی در پی اجرا می شدند.

 کارگردان ناتوانی بود که از مونتاژصحنه ها برنمی آمد.

بادی وزید.

برگها به سرعت ورق خوردند.

مثل سالهایی که سریع و بی سر وصدا از پیش چشمانش عبور کردند.

و او غرق در اوهام دنیا

رفتن هیچ کدام را حس نکرد.

....

خدایی دید .

نامش را مظلوم نهاد.

نوری دید

تسبیح... گل...پرنده ...درخت...

و حالا اشرف مخلوقات : انسان!

اشرفی  که کنار ادات ایمان

گل...پرنده ... درخت

احساس حقارت می کرد.

...

باران بارید.

خاطراتش را شست و با خود برد.

او ماند...

بغض ماند...

تنهایی ماند...

و

نوری که در خاطراتش گم شد.!!!

 

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین از تنگستان

سلام دوست عزیز انجه که از دل براید لاجرم بر دل نشیند در حسرت روزهایی که گذشت خیلی جالب بود من پیشنهاد می کنم از این پس شعر درباره انچه خواهد امد بنویسی خدانگهدار

naser

سلام که نظر نميدی خوب باشه ديديم کی بی معرفته

شهاب

خاطراتی که باران بشوردشان بگذار تا نباشند .. پاره پاره بايد اين دفتر .. بر لوح دل می نويسم خاطارت جاويدانم را ...

مجيد

بازم اومدم. ولی مثل خودم به روز نشده بودی!!! ادت کردم ولی اسم و آدرست يه خورده با دانايی...................!!!! شرمنده

باران

سلام دوست خوبم. اپ کردم حتما بيا خوشحال ميشم

نعيمه

سلام. قشنگ و عالی الحق که آبجی منی

يک دوست

خيلی باحالی............ و خدا فرشته ای آفريد و نامش را نصيبه نهاد. فرشته خانوم منم آسمونی می کنی؟ من همون قبليه هستم

نا شناس

بيب بيب بيب بيب اينجا کجاست؟ بهشت که ميگن وبلاگ تو ئه؟

نا شناس

ای ووي چه خانوم با شخصيتی اندندی با من دوست ميشی اندندی؟

مهدی

سلام اپم اگه بيايي خيلی خوشحال ميشم