آفتابگردان؟!

و انگاه افتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم امدنش از کدامین سو بود.میدیدیمش که هر روز از سحرگاهان یکجا مینشیند و بالا امدن خورشید را نظاره میکند و تا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه میدارد و با او می گردد.انگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند :افتابگردان !

و از انجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود.افتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد. نه به ان نشان که خود را حقیقت بپنداریم و نه حتی به ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم . بلکه تنها به نشان ارزویی که در قلبمان روییدن گرفته بود که : ای کاش می توانستیم انگونه باشیم.

و اگر غیر از این بود - او هرگز نمی پذیرفت. 

/ 4 نظر / 3 بازدید
sara

خيلی باحالی... ای ول

leyla

سلام... دختر خورشيد... کجای کاری تو اين زمونه حقيقت کجا بود... تازه اگر بود هم خريدار نداشت... ادمها هنوز درک رويارويي با حقيقت رو ندارن ... دم از راستی ميزنن ... ولی عاشق دروغن... تو ساده ترين مراحل زندگی هم دروغ ميگن به هر صورت جالب بود