عصر صفر و یک ...


راست میگویی ...
در این عصر صفر و یک
عشق را
مجالی نیست
برای ماندن
که اگر بود
چه لاله زاری میشد
این گذرگاه مشترک *
و چقدر میلرزید
دست و دل این موس
وقتی که میخواست
دیتایی را حذف کند ...

* Bus  : اطلاعات بین پردازنده  وسایر قطعات سیستم از طریق یک «گذرگاه » نقل وانتقال می یابد.

***

فکر میکنم وقت آن رسیده که چمدانم را بردارم و بروم روی شن های ساحل بنشینم و زل بزنم به چشمهای دریا ، وقتش رسیده که تمام شعرها و متونم را بردارم و ببرم آنجا برای ماهی ها بخوانم  ؛ ماهی ها عشق را میفهمند هنوز ..
باید بروم و از دریا بپرسم که آیا او هم خیال میکند من احمقانه به زندگی مینگرم ؟
...

پ ن ١ : تمام راه ، دانشگاه تا خانه را زل میزنم به شیشه ماشین  و حرف میزنم با هر آنچه که میبینم  برایم مهم است که در دل تک تک اجزای طبیعت چه میگذرد ، هیچکس نمیداند که من از بچگی چند بار آرزوهایم را بر بال ابرها گذاشته و سپردمشان به باد و رویش نوشته ام برسد به دست خدا ..
هیچکس مرا ندیده وقتی توی محوطه ی دانشگاه روی زمین مورچه ای را میبینم که دارد روزیش را کشان کشان میبرد ،آنقدر میمانم و  برایش چتر میشوم  تا از سر راه برود کنار ، که مبادا نرساندش به خانه و شرمندگی ش برایش بماند ..
میگویم  سخت است که کسی آدم را نفهمد و درک نکند ..

پ ن ٢ : لبخندهایم این روزها طعم تلخی گرفته اند ..

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهدي

مي گفت،او صداي درختان را مي شنود وقتي مي گويند: سبوح قدوس ، رب الملائكه و الروح . خواندم جايي - فكر ميكنم كشكول شيخ بهايي بود - كه گفته بود، شيخ الرئيس ابو علي سينا را رساله اي ست در عشق كه در ان سخن به دازا كشيده است و گفته است كه عشق ويژه ي نوع ادميان نيست بل در همه ي موجودات فلكي ، عنصري و مواليد سه گانه يعني كائنات ، نباتات و حيوانات نيز يافته آيد. و اين يعني : تو مي تواني تمام شعرهايت را برداري و ببري آنجا - روی شن های ساحل و زل بزني به چشمهای دریا - و برای ماهی ها بخواني تا ماهي ها بشنوند و عاشقت شوند. تو مي تواني درست مثل زمان بچگيت بار آرزوهایت را بر بال ابرها بگذاري و بسپري شان به باد تا او هم رسم عاشقي را به جاي آورد و برساند به دست خدا. و اينكه تو مي تواني عاشق همه چيز شوي. از سنگ و چوب و درخت تا ماه و خورشيد و ابر. همه رسم عاشقي بلد اند؛ خيلي بهتر از ما آدمها. مهم اين است كه تو عاشق باشي؛ مهم نيست عاشق كه يا چه !

سجاد

تاییدیه میخواست از چشمان تو، وقتی دلم دستور حذف را از دستان تو گرفته بود/شاید به امید یک نشانه ی جدید که خطا بدهد در مسیر جدایی

سجاد

تیره بود، مسیر سایه روشن هر روز/ روزی که نبود دست در دستانت/ نفسم را می ربود هر لحظه/ شعله ی آتیشم چشمانت/چهره را به ضرب دو سیلی/ سرخ و آبگون نگه دارم/تا که بوسه ای بنشانی/ با لبان جان کاهت