سوت پایان


آن شب
چشم های من
نگاهت را
دوان دوان طی میکرد
که زمین خورد
که خیره شد
که زل زد
که مات شد ..
وقتی ته مانده های مرا از لبت میدزدید ..
زیر لب گفت
سقوط کردیم رفیق ..
یکه
و
تنها ..
خالی از همه
...
هی
زخم هایش را میتکاند
و
نگران میگفت ..
همه مرا تف کن ...
لطفا ..
مسافرم عزیز  ..
همه مرا تف کن !

***
جانم برایت بگوید من که نفهمیدم ،این که درست وسط نماز عید قلبم میگیرد و نفسم بالا نمی آید .. جز صدای واهی هن و هن .. که مجبور میشوم باقی نماز را خودم دست و پاشکسته بخوانم .. بنشینم و تکیه دهم و نگاه کنم .. یک نگاه دور .. و دیر .. شاید به همه نیامده ها و همه رفته ها .. به جایی که نمیدانم کجاست .. . بعد با صدای آدم ها به خود بیایم .. که چه شد .. حالم .. نفسم .. دست هایم که زیر آفتاب داغ شهریور ماه یخ کرده اند .. و پاهایی که به حسرت خوابیده و .. تنی که میلرزد .. حالم که جا می آید  بلند میشوم و تلو تلو خوران از جایگاه رد میشوم ..
نمیدانم نفس این اتفاق خوب است یانه .. نمیدانم باید حال دیپورت شده ها را داشته باشم یا نه .. اما هر تفسیری که پشت این ماجرا باشد .. برای من نگران کننده است .. هر تفسیری !

***

قدم هایش هم کوتاه و بلند میشد
مثل نفس های خستگی یک ظهر تب دار
مثل هن هن تازه رسیده از راه
مثل قلبش که انگار شده بود الاکلنگ
و
تپش ها که هی از آن بالا و پایین میرفتند
و آرام زمزه میکرد
ترانه‌ای از روزهای دور
و فکر کرد
از میان این همه خاکستری
کدام دریچه
به نور باز می‌شود؟

***
پ ن 1 : آرزویش را با خودم به گور خواهم برد .. میدانم که هیچوقت نوشته هایم مثل نوشته های آدمیزاد نخواهد شد .. هیچوقت این کلمه ها برای حرفهای من کافی نمیشوند .. هیچوقت از هزیان آن طرف تر نمیروند ..
 
پ ن 2 :حالا می توانم بلند گریه کنم.  برای کودکی های گم شده ام. برای همه ی آنچه ازمن دزدیدند. برای آنجاهایی که دستم هیچوقت بهشان نمی رسد. حالا می توانم هق هق کنم. می توانم نفسم را که در سینه ام توپ می شد، بیرون بدهم. می توانم با خیال راحت بدوم. بروم دور شوم از اینجا. می خواهم هیچ چیز یادم نیاید. می خواهم همه چیز را به گور بسپارم و خودم را بردارم و بروم از اینجا. بروم یک گوشه ای کنار گودال های آریزونا، زیر آفتاب لم بدهم و به هیچ چیز فکر نکنم. دیگر پاهایم بسته نیستند. می توانم بدوم و بروم. دیگر تمام شد ورونیکا. دیگر تمام شد...

نقل از وبلاگ مثل هیچ کس .. اندر احوال این روزهای نصیبه ...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز صلح‌دوست

چقدر دل‌م می‌خواهد بیرون بزنم از این خاکیِ کوچک بی‌انتها از هرچه که هست هرچه که نیست هرچه که بود و حالا نیست سقوط کردیم رفیق یکه و تنها خالی از همه و حالا تو... خوب تنهای‌م گذاشتی حداقل دستی برای‌م تکان بده

فاطی

[گل]

رایحه

قلمت مثل همیشه زیبا و گیرا بود نصیبه جان.. گذشته های ما خیلی چیزها رو از ما گرفتن اما خیلی چیزها رو هم به ما دادن که فکرشونو نمی‌کردیم یا خیلی چیزها رو می‌تونستن از ما بگیرن و نگرفتن چیزهایی که بودنشون رو حس نمی‌کنیم اما بودنشون یه نعمت بزرگه پس خدا رو شکر کنیم..با صبر بر حکمت‌هاش و شکر بر رحمت‌هاش برات آرزوی بهترین‌ها رو دارم[گل]

ترنم باران آبی آسمان

مثل قلبش که انگار شده بود الاکلنگ و تپش ها که هی از آن بالا و پایین میرفتند * انگار دلتنگی آدم ها پایان ندارد و حسرت ها که انگار ساخته شده اند که گوشت آدم ها را آب کنند. آخه این هم شد شغل تمام وقت: انتظار و حسرت حسرت و انتظار. * هر بار آنقدر مطالب شما آدم را مشغول می کند که یادش می رود بگوید انتخاب تصاویر هنرمندانه است، متن زیبا و باز مطالب تاثیر گذار است. برقرار باشید.

عسل بانو

چقدر دوستت میدارم دختر حتی وقتی به هن و هن می افتی و نفست می گیره چقدر مثل منی وقتی می خونمت نیاز به نوشتن ندارم

مهدی صارمی

مطلوب و موجود تلاشی است برای ماندن اگر مطلوب را همان اول دست یافتن بود که زندگی درکار نبود کلیشه است. ولی کلیشه ها همیشه انگار درستند و حال به هم زن . . باید دید هذیان چیست؟ وقتی همه چیز نسبی است و خاکستری به جز اندکی. برچسب سیاه و سفید را از روی موجودات بردار تا مطلوبات را دست یافتنی تر کنی.

یک + 1

وب خوبی دارید فوق العاده است به من سر بزنید

عليرضا

دختر خورشيدخان والاگهر ساده و معموليش را برنگر راز دار آن شب و چشمان من عارفانه ... شاعرانه ... بر حذر ! « يك تن از خوبان گندمگون ؟ - نصيب ما نشد » ! اين نصيبه را نگفتم : شاعري بس پر خطر ! دختر خورشيد خان ! خورشيد را بازي مگير گفته حافظ شنو ، قند ورا تازي مگير : « بار الها ما مگر فرزند آدم نيستيم » ؟!...