به خدا دلم برای اینجا پر میزند...

 

بی هیچ مقدمه ای اینبار ساده مینویسم :

برای کسی که نوشتن حکم نفسش را دارد . دوری سخت است. اما وقتهایی هست در زندگی که تمام وجودت پر میشود از حرف از کلمه از احساسهای متفاوت اما زبانت بند آمده و تو نمیتوانی از دلت آزادشان کنی. اینجور وقت ها احساس میکنم که گلویم را با غل و زنجیر بسته اند. احساس خفگی میکنم. حال و احوال مرا که میدانم جویا نیستید ، اگر بپرسید بد نیستم. برای شمایی که یاد من هستی میگویم که کمی ... نه خیلی ...مثل همیشه محتاج دعایتان هستم. دلم برای همه تان تنگ شده به همین وسعت دل قسم ! بارها آمدم پای کی ورد نشتم و زل زدم به صفحه کلید اما نشد که بنویسم. امتحان ها و مشغله های فکری و ...
بارها قلم گرفتم و چشمانم را بستم و همه ی کلمات هجوم آوردند اما باز زبانم بند آمده بود و نتوانستم به تصویر بکشمشان روی کاغذ.

اما مژده میدهم که به زودی در این وبلاگ روح تازه ای دمیده خواهد شد. و از سر خواهم نوشت.

فقط بگذارید این حال ابر و باد بگذرد آن وقت ... 

***

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدایدل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته امکجا
ندیده ای مرا ؟

/ 2 نظر / 14 بازدید
فاطی امینی

فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وارهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده با پیوندم با فکر زوال پرده ای می گذرد پرده ای می آید می رود نقش پی نقش اگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان بر شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ ... دنگ دنگ ... [گل]

آسمان سخت

سلام نسیبه جون خوبی ؟ دختر خوب چرا نمیتونی بنویسی ؟ شما که به این قشنگی قلم میزنی میتونی بهترین ها رو بنویسی . فقط کافیه متمرکز بشی . شعرت هم قشنگ بود . راستی منم به روزم . شاد باشی . [گل]