همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود ...

... همیشه سعی کرده ام که سنگ صبور باشم و نگذارم کوه درونم فرو بریزد ، بر سر مشکلات تا کفر پیش رفته و درست روی خط مرزی باز عاشق خدا شده و برگشته ام ..
از تمام این قهر و آشتی ها ، جنگ و صلح ها  ، اخم و لبخند و گریه و خنده ها ، یک حس مرموز تاشناخته عایدم شده که حاضر نیستم آن را با تمام دنیا عوض کنم .. حسی که همه ی تنهایی هایم را پر کرده و همه تلخی های روزگارم را به بازی میگیرد ..
فهمیده ام که برگی از برگی نجنبد جز به فرمان خدا ، یعنی چه ! لمس کرده ام که از دوست هر چه رسد نیکوست ، یعنی چه !
میفهمم که روزگارم این چند وقتی که گذشت و همچنان ادامه دارد از تلخ ترین مقاطع زندگی م خواهد بود .. اما خدا شاهد است پشیزی برایم ارزش ندارد ؛ این صغری کبری چیدن ها ، این سرزنش و نکوهش و تشویق و ترغیب ها برایم بی معنی ست ..
از ته ته وجودم به این معنی رسیده ام که همه چیز به این بستگی دارد که آن بالایی بخواهد یا نخواهد .. پس این همه دست و پا زدن ها بی فایده ست .. مسخره است برایم که بی نیازی م را ، زمانی که با او نفس میکشم ، با نیاز به این پایینی های تازه به دوران رسیده عوض کنم .. برایم مهم نیست دیگران چه فکری میکنند : من در این قمار برده ام ، اگر چه به نظر خیلی از آدم ها باخته ام .. اگر چه نیش و کنایه شان از صد تیر زهرآلود ، ضربه اش سخت تر و درد آورتر است .. اما .. در حقیقت این طور نیست !
مادرم لب میگزد و می گوید اینقدر با انرژی و هیجان و خنده با آدم ها از غصه هایت حرف میزنی ، کسی باورت نمیکند و میگویند دیوانه ای، اصلا" باشد من دیوانه ! خواهرم میگوید : من از تو چندین سال کوچکترم ، اما از تو زودتر بزرگ شده ام .. جان من یکبار ، جدی باش و اینقدر همه چیز را به سخره نگیر .. من اما ترجیح میدهم با آدمها بخندم و شاد باشم .. وقتش که رسید قبل از خواب سر قرار همیشگی ام با خدا بنشینم و نقابم را در بیاورم و از رازها و دردها و حس های پنهانم برایش بگویم .. هیچ کس لیاقت دیدن اشک هایم را ندارد ، جز خدا !

فقط وقت هایی شده که از دستم در رفته و اشک و لبخندم با هم قاطی شده ..مینشینم و از مرام آدمها برایش میگویم .. از زمانه ای که باید در آن تیز باشی و بِبُری تا نَبُرندت .. از زمانه ای که نمیتوانی در آن خودت باشی .. از همه و همه ..

و اما مادرم زمانه را که میبیند ، غصه میخورد و آب میشود ، رو به او میکنم و میگویم که مادر من ، خوشی و ناخوشی من دست اینهاست ؟ غصه چه را می خوری ؟ این آدمها میخواهند مرا از خدایَم جدا کنند ؟ بگذار هرچه میخواهد بشود ، فرود و فراز ، غم و شادی ، ناخوشی و خوشی ... کارگردان زندگی من آن بالایی ست !  

مادر اما مادر است دیگر .. مادر است و نگران ، مادر است و غمخوار زمان .. میفهمد .. اما ..

***

پ ن ١ : خدایا بهش بگو منو اینجوری دوست داری ببینی بگو که اینجوری بیشتر دوستم داری .. بگو که آروووم شه .. ! مثل همون موقع که در گوشی به خودم گفتی و آروووم شدم ..

پ ن ٢ : چجوری بهشون بفهمونم که وقتی خدا اینو میخواد ، من کی باشم که نخوام ؟ هی افسرده شم ، هی غصه بخورم که چی بدست بیارم ؟ خدای به این بزرگی رو با تایید آدمای به این حقیری عوض کنم ؟

پ ن ٣ : کمی دلم پر بود ، یک عمر با بغض لبخند زدم و خندیدم ، یک عمر اشک و لبخندم با هم آمیخته بود ..  این پراکنده نویسی هایم را بر آشفتگی م ببخشید .

/ 29 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساجده فاضلی

دل پری هایت را خواندم نازنین ... الخیر فی ماوقع .... نگران نباش ... تو دیوانه ... من هم دیوانه ... همه دیوانه اند به این اعتقاد راسخ دارم. همه آدم ها رگه هایی از دیوانگی در وجودشان هست ... این که نشد عیب ! الا بذکر الله تطمئن القلوب توکلت علی الله فهو حسبه مقاوم و سبز باش بانو

بهنام.ج

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت ! دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت . مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا ! بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ... منتظر ردپاي عبورت و گرماي حضورت .

فاطمه

عادت کرده ام .. به این غربت و فاصــله هوای خانه هم مجابم نمیکند دیگر .. آی آدم ها ... رفتن رهایی ست ... ماندن تباهی! من اما عادت نکرده ام بلکه چاره ی دیگری ندارم جز ماندن! ماندنی که تباهی هم اگر نیاورد به رهایی نمی رسد!... سلام دوست عزیز... ممنون به خاطر همه ی روزهایی که می آمدی و خواننده ی خاموش وبلاگم بودی. ممنون به خاطر لطفت.یکی دوبار دیگر هم آمدم نظر گذاشتم ولی موفق نشدم!! آشفتگی همیشه هست ما همه آشفته ایم...آشفته دنیایی که در آن هیچ چیز سر جایش نیست مخصوصا بودن ما... باز هم بیا و این بار بنویس ردپاهایت را! خدایت یار باشد...مرسی

فاطمه

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا به حاجتی که تو را هست با خدا کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم/ آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست/ در حضرت کریم تمنا چه حاجت است محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست/ چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است جام جهان نماست ضمیر منیر دوست/ اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است آن شد که بار منت ملاح بردمی/ گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست/ احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار /می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود/ با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

افسانه

به لطفت همه ی شاعران از جنس شیشه. موفق وسربلند باشید

محمد

من چرا این پست به این قشنگی رو تا حالا ندیده بودم. چقد قشنگ با فاطی حرف زدی...

محمد

وقتی دوباره این پستت رو خوندم واقعا حس کردم دفعه ی اوله میبینمش! چقد حسم عجیب بود...

میلاد

ساری گلین آدم را به همه جا می برد با بخار چای می روی می چسبی به بخار ابرها و یه آخیش می گی . من همیشه فکر می کنم ابر باید یه چیز شیرین باشد. همه اش فکر می کنم اگر بروی و بچسبی به ابر حتما بدنت نوچ می شود و همه چیز بهت می چسبد. نمی چسبد ؟ نمی دانم . . . . انصافا ساری گلین از آن آهنگهاییست که خیلی گوش دادنش سبب تگری زدن نمی شود. می دوستمش