سر آن ندارد امشب ...

 

سرَِم درد میکند
پلکهایم را
که روی هم میگذارم
تمام ش متمرکز میشود
پشت در
انگار که منتظر باشد
که تجزیه شود در اشک
و دانه دانه اشک ها
با هم
طرح دوستی بریزند و
کودکی م را به یاد بیاورند
و درست روی گونه هایم
بازیشان بگیرد
و سُر بخورند ...
...
باید بیدار بمانم
و آرامش کنم
که فردا صبح
دلم را به رسوایی ننشینم ..

***

پ ن ١ : از آن شبهایی ست که نوشتن هم آرامم نمیکند!

پ ن ٢ : پدرم گوشی ش را روشن میکند و نوایی را انتخاب میکند ، کسی با لحن حماسی و حزین میخواند : لبیک اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ... صدایش در گوشم می پیچد و دلم پر میزند ، اشک در چشمم حلقه میزند و آه می کشم ... آه تنها سلاحی ست که برایم مانده !

پ ن ٣ :خدایا میشود روزی تکرار کنم ؟! لبیک اللهم لبیک ...

 

 

/ 1 نظر / 21 بازدید
مهدي

بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد دلم لک می زند برای دیدن حرم حضرت رسول ولی می دانم که تا لایق نشوی بار نخواهند داد به بارگاه کربیایی ات من که هنوز خود به خویشتن اذن ورود به حریم دل خود نداده ام چگونه رخصت حضور به درگاه الهی می طلبم گویند دل ادمی حرم خداست آنگاه که قفل از حرم دلت گشودی ، رخصت دیدار داده اند.