تمام میشوم شبی ...

تقدیرت را که به باد بسپاری
همین میشود
میشوی سیب سرخی
که دور از چشم ها
گوشه ای افتاده  و
رنگش به زردی میرود..
و تکه سیبی تکیه داده برهیچ...
خودت را که به غارتگری اش بسپاری
همین میشود ...
به یغما میروی ..
دیگر نه دلی ...
نه قراری...
نه هوس و
نه قهقهه ای...

آه ...
...
..
.
کم کم ک انگار
دارم تمام میشوم ...

***

پ ن ١: اگر غمگین میشوید نخوانید ؛ ذوقمان هم زیر فشار همین خنده های بلـــــــند له شده است ...
پ ن٢ : آهنگت را که میشنوم دلم میخواهد خودم را به آغوشت بیندازم و زار زار گریه کنم ... و برگردم به آن روزها که با ذوق میرسیدم خانه و رسیده و نرسیده نگاهت میکردم و دلم آرام میشد ... تنها رفیق همیشگی من ... " تیـک تاک " !
پ ن ٣ : مدت هاست به هیچ جا سر نزده ام ، چه خبر ؟
پ ن 4 : التماس دعا ...

 

/ 6 نظر / 34 بازدید
اسحق فتحی

[دست]درود- زیباست بسیار زیبا آفرین بر شما -برقرار باشید

فاطیه

برای من که دلم از محبت تو لبریز است / صدای پای تو از دور هم دل انگیز است [گل]

مرضیه

سلام نصیبه جان وقتی وبتو باز کردم پشت مانیتور انگار خودمو دیدم.نمیدونم چرا این قده شبیه خودم دیدمش! بگذریم...چرا این قده خسته دختر؟ اما الوعده وفا! اینم خبر

اسحق فتحی

[دست]آفرین بسیار زیبا بود زنده باشی رفیق

یاسر

سلام مثل همیشه قشنگ می نویسید.. مخصوصا...و تکه سیبی تکیه داده بر هیچ بازم میگم ..قشنگ بود