اسفند 1389

 
مثل دو رهگذر ساده
از کنار هم عبور میکنیم
و
نگاهمان گره میخورد در هم 
شاید برای لحظه ای
یا حتی کوتاه تر  ..
بی هیچ حرفی
با چشمهایمان قصه میگوییم و
غزل می سراییم ...
یک نگاه دور ...
یک نگاه دیـــــر !
...
او میرود و 
نمیدانم چرا
وصله می خورم به پاهایش 
او دور میشود و
نمیداند چرا
جا می ماند روی چشمان من ، نگاهش
او عبور میکند و
من می مانم ...
پاهایم می رود و
نگاهم ..
پاهایم می رود و
دلم ...
پاهایم می رود و
من
جا میمانم در این بزم سکوت !
و حرف های دل
که هی دل دل میکنند ..
برای رهایی ..
به وقت خداحافظی ..
و دست آخر ...
بگذریم از واژه ها
که سهمی ننگ اند
برای رهایی
او میگذرد و
غربتش در من رسوب میکند ..
او می گذرد و
...

من و اسفند
از دو گونه آفریده شده ایم اما
برای هم
غریبه نیستیم ...

***
... و اسفندماهی که پایان سال است .. که پایان رقم دهگانی ست که دل خیلی از آدمها گره گیر خاطراتش است .. زبانت را آماده کن کم کم .. که به جای هشتاد قد بلند ، یک نود سر به زیر کوتاه بیاوری ..

***
پ ن ١ : عذر تقصیر بابت تاخیر!

پ ن٢ : این چه سری ست خدایا ... چشم های درشت رنگ روشنش هنوز روبرویم است .. پیامبر و امام و بزرگی نبود که مرا به آن قسم نداده باشد ، داشت التماس میکرد که کمکش کنم ، او حرف میزد و من 20 سال آینده اش را تصور میکردم که چه جوان زیبا و برازنده ای خواهد شد .. از او سوال میپرسیدم و او جواب میداد و من آه میکشیدم .. آخ که اگر خانواده درست و حسابی داشت .. همه آدم حسابی ها را میگذاشت جیبیش .. او هم از بالا به همه نگاه میکرد .. که اگر بازیگر میشد سوپر استاری میشد که همین چهره اش بس بود برای پیشنهادهای آنچنانی ...
دلم سوخت رفقا ... غمگین شدم ، خیلی زیاد .. نه برای فقر مالی ... برای فقر فرهنگی ش ..
وقتی کاری از من بر نمی آید ، نمیدانم این چه سری ست که خدا اینطور آدمها را سر راه من میگذارد ..

پ ن ۳ : دختر ابتدای دهه شصت باشی یا انتهایش ، دهه سوم زندگی به سرعت برق و باد دارد به سمتت می آید .. حواست هست ؟

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ص

متن پیام این است. گوش کن. نه، بخوان. دهه سوم دارد سپری می شود. نیک تر که بنگری می بینی قریب به دو دهه هم پشت سر گذارده ای....به ناکرده ها و کرده هایت که نگاه می کنی رغبتت برای دهه سوم کمتر می شود..

سادات

«بدان جهت این ماه را اسفندارمذ نامیده‌اند که اسفند به زبان پهلوی به معنی میوه است، یعنی اندر این ماه، شکوفه‌های میوه‌ها و گیاهان به روییدن و آماده شدن برای رُستن آماده شوند و اندر این ماه، آفتاب، اندر برج حوت باشد.» گذار همیشه با حسی غریب و غمی لطیف توام است. لذت بردم خانم مصلح از این همه صفای باطن ! شاد زی

سال

سلام خوشحالم از دوباره خواندنتان اسفند هم به نیمه رسید و ما هم اگه خیلی خوش شانس باشیم تقریبا به نیمه پیشواز تلخی بود هرچند یادآوری گذر عمر اما..... موفق باشید با شعری تازه به روزم و حضورتان را به انتظار بدرود تا دوباره

م.الف

سلام عزيز ممنون از حضور و نظر پر مهرت . لطف داري [گل]

محمد

وبلاگت با این موسیقی چقدر رویایی شده دختر جان. شعرت زیبا بود و همزمان با گوش دادن به موسیقی وبلاگت خواندنش لذتی عمیق در من ایجاد کرد... غربتش در من رسوب میکند .. او می گذرد و ... من دارم به دهه چهارم زندگیم فکر میکنم...

آرام

وقتی سرگرم شیطنت های کودکی مان بودیم بزرگترها به ما گوشزد نکردند که زود پیر می شویم..که بچه گیمان زود تمام می شود..من می خواهم دوباره بچه شوم..

ساناز صلح دوست

مي‌داني باغ مخفي اسم موزيك وبلاگته؟ همان كه از درش يك عالمه خاطره مدفون و خاك خورده يك‌هو وارد مغزم شد؟ كه از كهنه‌گي‌اش دماغم آزرده شد و گلويم سوخت و به سرفه افتادم آنقدر كه اشك مثل چي از چشم‌هام مي‌آمد و خودم هم نمي‌دانستم اين همه ياد و خاطره كجاي مغزم مخفي شده بود پشت كدام درِ اين باغ مخفي؟

ساناز صلح دوست

مي‌داني باغ مخفي اسم موزيك وبلاگته؟ همان كه از درش يك عالمه خاطره مدفون و خاك خورده يك‌هو وارد مغزم شد؟ كه از كهنه‌گي‌اش دماغم آزرده شد و گلويم سوخت و به سرفه افتادم آنقدر كه اشك مثل چي از چشم‌هام مي‌آمد و خودم هم نمي‌دانستم اين همه ياد و خاطره كجاي مغزم مخفي شده بود پشت كدام درِ اين باغ مخفي؟

mahnaz

webloget kheeeili ghashangee[لبخند]

عطیه

چقدر زیبا مینویسید ....[لبخند]