این فصل را با من بخوان باقی فسانه است ...

 

 

این فصل را با من بخوان  باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم  عاشقانه است

هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم

این فصل را خواندم  ورق را درنبشتم


از شش منادى رازِ هفت اختر شنیدم

این رمز را از پنج دفتر برگزیدم


این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم

این عطر را از باد در برزن گرفتم


این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم

این ناله را با موج دریا مویه کردم


این نغمه را با جاشوان سند خواندم

این ورد را با جوکیان هند خواندم


این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم

این ساحرى را با یهودا آزمودم


از باغ اهل وجد چیدم این حکایت

با راویان نجد دیدم این روایت


این چامه را چون گازران از بط شنیدم

وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم


شط این نوا را در تب حیرت سروده است

وین نغمه را در بستر هجرت سروده است


دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان  هرجا غریبند


دانی که در غربت سخن ها عاشقانه ست

این فصل را با من بخوان باقى فسانه است


این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...

 

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...

 

 

 

پ ن ١ : خدای خوبم از اینکه رهایم نکرده ای ممنون !

هر روز از برای عصیانی نو تو را گم می کنم ... هرروز از پی بهانه ای به دنبال شیطان می دوم اما ...

 

باز یادت از نو در جانم جوانه می زند و درست وقتی که درد فراقت قلبم را فشار می دهد تو را در قلبم میابم ... همه ی قلبم تو میشوی و آن وقت است که من برای هزاران هزارمین بار از برای تو عـاشـــق می شوم ...... 

 

  

پ ن٢ : بالاخره تصمیم بر ماندن گرفتی عمه ؟

خدا را شکر ... فرشته کوچک خانه ی ما! بالهایت را در آسمان گذاشتی؟

توهم مثل همه ی ما گفتی به امتحانش می ارزد، حوا که سیب را گاز زد و دنیارا چشید من چرا نچشم ؟! و حالا تو هم زمینی شدی ...

قشنگ بانوی فروردین عمه ... بر دل ما منت گذاشتی ، خوش آمدی به این دنیای رنگارنگ !

مرا ببخش اگر برای گرفتن دستهای ریزت اینقدر دورم ...

من از همین جا،از همین فاصله ، سیل عشقی را که در زمین روانه کردی حس میکنم ...

و چند روزیست نفسهایم را عاشقانه تر می کشم ...

 گرچه تکنولوژی روز ، دیدنت را برایمان ممکن ساخت ...

اما بهشتی را دیدن از نزدیک باید...

دلتنگی ام را باور کن ...

 

 

 پ ن ٣ : مهربان مولای دلم ...فردا برای دلم ظهور میکنی؟؟؟

 

پ ن ۴ : ای آنکه می شناسی ام و می خوانی ام ...و آنکه نمی شناسی و می خوانی ام ... گوش کن :

 در جایی زیر همین سقف آسمان NasibeH نامی محتاج دعایی ست که از  قلب پاک تو برمی آید و از لبان تو به آسمان فرستاده می شود...

دعایش کن !

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

سلام نصیبه خانم گل گلاب اول میلاد با سعادت خانم زینب سلام الله رو بهت تبریک میگم دوم خیلی عالی مثل همیشه مثل همه ی وقتایی که من نتونستم به وبلاگ زیبات سر بزنم واقعا دست مریضا خانمی انشالله زیر سایه حق سر بلند باشی التماس دعا شب خوش خدانگهدارت باشه اگه به وبلاگ کوچیک منم سری بزنی و نظری بدی ممنونت میشم منتظرم

فاطمه

سلام نصیبه خانم گل گلاب اول میلاد با سعادت خانم زینب سلام الله رو بهت تبریک میگم دوم خیلی عالی مثل همیشه مثل همه ی وقتایی که من نتونستم به وبلاگ زیبات سر بزنم واقعا دست مریضا خانمی انشالله زیر سایه حق سر بلند باشی التماس دعا شب خوش خدانگهدارت باشه اگه به وبلاگ کوچیک منم سری بزنی و نظری بدی ممنونت میشم منتظرم

قاسم

ولی همیشه اینطور نیست. همیشه همه چی بر وفق مراد نیست. آدم خیلی کوچیکه وقتی نگرانیهاش خیلی کوچیک باشن. کاش می شد بچه بودیم ولی کوچیک نبودیم.[ماچ]

مسیح

هوای دلچسب شیراز تو را به کوچه پس کوچه های حوالی حافظیه می کشاند شب است و از قافلهء هم کاروانیان و همسفران استانی دور می شوی ! آنقدر دور که می توانی خودت را حس کنی و کسی که همیشه به تو نزدیک بود از او می پرسی: . . . [گل][گل][گل] [خداحافظ][خداحافظ]

ترنج ماه

اول اینکه منم خیلی التماس دعا دارم. دوم اینکه قدم نو رسیده مبارک. سوم اینکه سایت سنگین شده. بیا دیگه[گل]

زهرا

سلام.نمیدونم چی باید بنویسم.امیدوارم منو ببخشی. وب لاگت سادست ولی خیلی با مفهومه... [ناراحت] دعام کن

شهلا ...دخترباران

سلام ببخش که دیر به دیر سر میزنم...دیگه مثل اون روزای قدیم به وب ها سرک نمیکشم..امشب هوای حرفاتو کردم ...سر زدم..هوای دلم بدجوری بارونی شد..یادم افتاد که از خدا غافل موندم..همون که دوست همه لحظه های من بود وهست... حق یارت...

ناصر

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

emperor

این فردا کی می خواد بیاد؟ خدا می دونه!