در احوالات انسان!

خواستم از گذشته بنویسم ، دیدم گذشته ها گذشته . خواستم از حال بنویسم ، دیدم بی حالم.بحث حال می شود و احوال .
روز می شود و شب می شود و نیمه شب .آه می شود و درد می شود و بیداد . اشک می شود و رود می شود و دریا.
حال را می گفتم. حال و مقام .
گروهی غرق در حال و مقام اند...گروهی مرده ی حال و مقام اند!
راستی ، از انسان چه خبر؟
انسان !
شنیده ای که :
« دیو‍ژن یا دیوجانس = فیلسوف یونانی – همو که در روز چراغ برمی داشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت . مولانا نوشت:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفته اند با قناعت زندگی می کرد و تنها کاسه ای برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که آب را با کف دست می نوشید
به دور افکند و گفت : چه بار بیهوده ای را با خود حمل می کردم . »
...
 
بیا...این هم از انسان !
بحث چه بود؟
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تورا به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار...
           بگذریم !
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
...
تا هواخواه مقامات شدیم
غرق در وهم و خیالات شدیم
هر سحر دست نیاز آوردیم
غرق در خواهش حاجات شدیم
راه گم گشت و به بی راهه زدیم
راهی کوی خرابات شدیم
آن قَدَر بی سروسامان گشتیم...
دست بر دامن سادات شدیم
ناگهان جام جنون آوردند
شهره ی ارض و سماوات شدیم
مست و دیوانه و بی خود از خویش
در شب کیش رخت مات شدیم...
 
 
/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلاله جون

عزيزم من ميرم می ترسم که يه دفه سنکوب کنی حالا ناراحت نشو بازم ميام بخند بخند با آرزوی هر چه خوبی برای شما خدانگهدار

naser

salam kheyli bahale vagean khob hastandedande namber vane dokhtar sabz bashi va hamishe sabz benvisi

صنوبر

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده .

صنوبر

من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زآن زلف خوشت یک سلسه کن

صنوبر

سلام خوبی؟ شرمندم ببخشید دیر شد زیبا نوشتی یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست در غم گداختم ای بزرگ ای تابان... اپ کردم خوشحال میشم زود بیایین[بدرود]

صنوبر

تنهاترین من تنها نذار منو تنها سفر نکن سفر کن این دل شکسته از یاد رفته رو دیوونه تر نکن چشمهای خیس من این چشمه های غم دیوونه توان ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی بزن گلم من کم تحملم حرفی بزن گلم من کم تحملم با گریه های تو روزای شادم و از یاد می برم اما چه فایده می ترسم عاقبت از یاد تو برم کم گریه کن گلم من کم تحملم کم گریه کن گلم من کم تحملم با چشمهای خیس این چشمه های غم با گریه زیاد با خنده های کم انگار تا ابد با این بهونه ها جای من و توان دیوونه خونه ها حرفی بزن گلم من کم تحملم با من بمون گلم من کم تحملم

مسيح

شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد! او در عالم رويا ديد پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند ودر همان حال در آسمان بالاي سرش خاطرات دوران زندگي اش به صورت فيلمي در حال نمايش است. او كه محو تماشاي زندگيش بود ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شن ها ديده مي شود و آن هم وقت هايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگي اش را طي مي كرده است! بنابراين با ناراحتي به خدا كه دركنارش بود گفت: پروردگارا ! تو فرموده بودي اگركسي به تو رو آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود واو را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكلترين لحظات زندگي ام، فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد.چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم تنها گذاشتي ؟ خداوند لبخند زد وگفت: بنده عزيزم! من هرگز تورا تنها نگذاشته ام. زمان هايي مه تو در رنج و سختي بودي، من تورا بر روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع عبور كني !!! کلبه ما مشتاق حضور شماست !