دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!

 

***

شبیه این اتفاق دیروز در خانه ما برای یک مارمولک رخ داد!

مارمولکی روی سقف خانه گیر کرده بود و از ترس افتادن و مردن ساعت ها خودش را به سقف سفت چسبانده بود ،همه ما هر کاری کردیم تکان بخورد نشد که نشد، همان موقع یاد این داستان افتادم و برای همه تعریف کردم و گفتم :

"حکایت این مارمولک هم مثل این داستان شده ، مطمئن باشید چون خودش را به خدا نمی سپارد، طولی نخواهد کشید که دست و پایش خشک میشود و خودش می افتد و می میرد "

این را گفتم و رفتم پی کارم ، چند ساعت گذشت و هر بار از این مارمولک رد میشدم از چسبندگیش به سقف کمتر شده بود، با خنده گفتم: از کجا مطمئنی که میمیری ، از کجا میدانی که ما حتما تورا می کشیم ، خودت را به خدا بسپار و سقف را رها کن !
ساعت ها گذشت و حرکات مارمولک کم و کمتر میشد ، تا اینکه یک لحظه متوجه شدیم مارمولک سر جایش نیست ، بدنبالش گشتیم و دیدیم با همان حالت خشک شده ، افتاده روی زمین و مرده ! به همین راحتی !
مادر گفت : تو ترساندیش او از ترس داستان تو مرد ...

 برگشتم و گفتم: "دیدید! من که گفتم چیزی به پایان زندگیش نمانده! او خودش را دیر به خدا سپرد، خیلی دیر! همــیـــــن!"

 

***

پ ن ١ : این روزها آنقدر بازیگوش شده ام که گاهی دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار از دست خودم !

 

پ ن ٢ :

مهربان آقای خوبم !

فردا جمعه است و من میدانم باز هم ظهور نمی کنی ،

این زلال گل شده

هنوز آماده ی پاکی نیست

هنوز که هنوز است
چشم ها انتظارت را قورت نداده اند ،
و طعم نگرانی را نچشیده اند

فقط و فقط هر هفته

وقت دعای ندبه که می شود ،

کمی انتظار را مزه مزه میکنند تا مبادا
طعمش از یادشان برود ...
ما را ببخش 

که اینقدر ساده از کنارت می گذریم ...

ببخش ! 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان