دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

یاد داشت که :
" گفته بودند برای پدرت نامه بنویس!
یک جمله نوشته بود: «من چهارده سال دارم و پانزده سال است که پدرم را ندیده‌ام.»

روزی که به مادر خبر شهادت او را داده بودند، هنوز فرصت نکرده بود به او بگوید که دارد پدر میشود..."


آرام و خاموش در هیاهوی شهر قدم میزد
تا که شاید گم شود
در میان این همه نگاه سرد
و این آدمهای کوکی
 که زندگی را در شلوغی مترو میجویند

و محو شود در میان این همه نیشخند ؛                                                                                   

 پدرش ماه را

بیشتر از همه دوست می‌داشت

و حالا ماه هر شب

او را به یادش می آورد

پدرش را جنگ از او گرفت ...

عزتش را ما ...

و مناعت طبعش را سهمیه ی دانشگاه !

اما

خوب میداند

این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره‌ها پاک نمی‌شود ؛

هیچ دستمالی!

چه از جنس نیشخند
چه موقعیت اجتماعی ...
و  چه سهمیه دانشگاه !

 

پ ن : ندارد  !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان