دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

یادش بخیر...
آن روزها انشاهایم در کلاس طرفدارهای زیادی داشت گاهی کلاس را از خنده منفجر میکردم و گاهی هم اشکشان را در می آوردم ، کودک بودم و سرشار از ذوق که حتی گاهی چندین انشا مینوشتم که هم خودم بخوانم و هم دوستانم...
اما هیچوقت حوصله نوشتن انشاء با موضوع هایی از این قبیل "امسال عید به شما چگونه گذشت" و یا "تابستان خود را چگونه گذراندید " را نداشتم ، چون همیشه زیاد بود و در چند صفحه جا نمی شد ، یادم می آید چند جلسه از تعطیلات گذشته بود و من هر روز بهانه می آوردم که هنوز ننوشتم ، تا اینکه یکروز دل به دریا زدم و گفتم که چون خیلی طولانی میشد و از حوصله کلاس خارج بود ، پدرم گفته که شفاهی خاطره تعطیلاتم را برایتان بازگو کنم ، همه با تعجب نگاه کردندو خندیدند و معلممان هم پیشنهادم را پذیرفت و من انشای شفاهیم را در چند دقیقه خواندم ...
حالا شما هم همینقدر بدانید که امسال تابستانم کمی ویژه تر از سالهای دیگر بود امرداد که به سفر گذشت ، شهریور هم که همه خانواده برگشتند جز من که هنوز دلم هوای خانه می خواست ، تنها ماندمو رمضان امسال را تنها بدون خانواده گذراندم . سفرم فقط خوشگذرانی نبود ، دردهای زیادی به همراه داشت ، مثل وقتی که فهمیدم یکی از نزدیک ترین دوستانم بیماری ام اس گرفته و چند شب از فکرش خواب برایم حرام شد ، وقتی که گفتند برادر دوست دیگرم قرض بالا آورده و بانک میخواست تنها سرمایه پدر پیرش که فقط یک خانه بود را حالا مصادره کند ، وقتی همسر دوست دیگرم مریضی سختی گرفته بود که اسمش را سرطان گذاشته بودند ، و وقتی که زندگی دوست دیگرم  طعم خیانت به خود گرفت ، باز دوست دیگرم که زندگیش از هم پاشیده شد و ...
و من نفهمیدم اینهمه اتفاق کفاره ی کدام گناه زمین بود ... خلاصه بیشتر وقتم آنجا به روحیه دهی گذشت تا من که هنوز نمازم را شکسته میخوانم  و با و جود چندین فامیلی که در این استان دارم ، اینجا را غربت می نامم خدارا شکر کنم که که وقتی سرروی بالش میگذارم تنها غم غربت است که دلم را کمی فشار میدهد ...
امسال سال آخر غربت است  اگر خدا و پدر بخواهند!اما میدانم بخاطر من هم که شده ماندنمان تمدید میشود با اینحال تمام تلاشم  را میکنم که خانواده پاسوز من نشوند ...
با همه ی این حرف ها تابستان امسال خیلی خیلی خیلی لذت بخش بود ، دلم برای دیدن ری را لک زده بود که دیدمش ،خوشحالم که مثل آن وقتی که امیر علی رفت و پیشش نبودم  و شرمندگی اش برایم ماند ، اینبار در روزهای سخت دوستان دیگرم کنارشان بودم ، تا فقط رفیق روزهای خوب نباشم.
و فاطمه ای که خیلی از روزهایم با او گذشت و دیشب تا رسیدم دلم برایش تنگ شد و سمیه و طاهره که شبها را با آنها سحر میکردم و همه و همه از فامیل و دوست و نجمه کوچولو که دیدنشان انرژی امسالم را تامین کرد .
و زهرا که حالا مادر شده بود و بزرگ و به قول من خانوووم ! و یاد روزهای خیس و بارانی و پاتوق همیشگی ... چه آتش هایی که با هم نسوزاندیم .
و درخت انجیر خانه پدر بزرگ  که امسال دومین سال دوری پدر بزرگ را تحمل میکرد ...
برگشتم حالا سعی بر جبران مافات دارم و زود به زود بروز میکنم . پس سر بزنید!
راستی برای دوستانم دعاکنید ...
و برای من!
...

پ ن : عجب پست کوتاهی!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان