دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

یک تقدیر که هنوز نمی دانم
تلخی اش بیش تر است یا عسل اش!‌
و مایی که
تمام آن دیر رسیدن را
و مکث زندگی را
و خجل قسمت را
به بی خیالی می زنیم
شاید
برای اندکی
و شاید هم کوتاه تر...
بی حرفی
با  نگاه غزل می سراییم
برگه های تقویم م اگرچه جدا از هم
در باد اند
اما نشانه ای شاید
روی هر برگش مانده
که پیوسته شان می کند به هم...

 

***
٢سالی میشود که ما بعد تازه ای از زندگی را آغاز کرده ایم ،
گفتند منتظریم ، برای آمدنمان طوماری پرکردند از امضا ، و تماس های مکرر...
کیمیاگر آشنا!
آری زندگی ما متفاوت است ، همیشه متفاوت بود ،
پدرم مرد خوبی ست !
دوستش دارم ...

به قدر نهایت آسمانها

به قدر تمام خوبیها

و به قدر دلـــــــم...

آن روز که آمدیم ریشش اینقدر سفید نبود ،

پدربزرگ از میان ما نرفته بود

و خیلی از اتفاق های حالا نیفتاده بود ،

 

نمیدانم ...
بگذریم! روزگار است دیگر...

 

***

پ ن ١ : باور کنید سرم شلوغ است و وقت نگاه کردن به آینه را هم ندارم چه برسد به آپیدن !
پ ن ٢ : این پست سر و ته ندارد چراکه یک پست فرا سانسور شده است ، هی  نوشتیم و پاک کردیم ، نوشتیم و کات  کردیم .. و نتیجه اش شد این ! 
پ ن ٣ : شما را بخدا کمی آرام تر ... ، دیوانه شدیم از بس خبر شنیدیم کمی هم فکر قلب ما باشید !
پ ن 4 : از صمیم دل دعایتان میکنم ، شما هم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان