دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

قصه ی نانوشته و نا خوانده ای بود
آمدی ...
آرام تر از آنچه بتوان حتی تصور کرد...

ماندی...
بی صبرانه تر از آنچه گمان می کردم

و رفتی ...
زودتر از تمام رویاهایی که برایت ساخته بودم ...

در تشنگی شدیدی به سراغم امدی

مرا نوشاندی...
سیرابم کردی...

و رفتی!

دریغ از اینکه سیرابی ات ماندگار نیست؛

که ماندن ات همان سیرابی است؛

و نبودن ات تشنگی!

و خوب می دانی که تشنگی چه درد  بزرگی است
...
درد بزرگی است...

***
پ ن ١ : قریب به یک ماه دمخور جوجه ی کوچکی شده بودم که از صمیم دل دوستش داشتم ، آن را هدیه گرفته بودیم؛ و امروز در آغوشم آرام خوابید و جان داد ...

پ ن ٢ : همه خانواده که رفتند، قرار شد من که هنوز پایم در اینجا گیر است بمانم و این یک ماه را با جوجه کوچولو و جدا از تن ها سر کنم تا به آنها ملحق شوم اما دریغ که جوجه کوچولو رفیق نیمه راه شد، تا این غربت لعنتی در پوست و استخوانم بیشتر از قبل  ریشه بدواند ... و من بمانم  تنها و به دور از تن ها ... دلبستگی حس غریبی ست ...  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان