دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 


ب
رای شما چه فرقی می کند ...
من باشم یا نباشم
بنویسم یا ننویسم
خوب باشم یا ...

گیرم که دلتنگی­ای هم آمد
و هر از گاهی پشت چراغ قرمز،
توی صف اتوبوس
پشت قهقهه و خنده های بلند
و یا حتی به وقت درد و خستگی ...

و چشیدن طعم تلخ قهوه
و پرسه زدن های گاه و بیگاه در وب ...
گیرم که آمد
و گلوی شما را گرفت
که چه ؟!
برای شما چه فرقی میکند...
مهم برای شما این است:
که من همه ی رقص ها را بدانم 
آن هم به نوع سازی که شما می نوازید !

 

*** 


پ ن ١ : دلم میخواهد تنها باشم ، تنهای تنها ساز دهنی ام را بردارم و بروم بالاترین نقطه ی شهر، شاید هم دنج ترین و خلوت ترین...و در آن فوووت کنم از ته دل ... و بنوازم برای خودم ...
فقط و فقط برای خودم ! و البته برای ستاره ها ...
 


پ ن ٢ : امان از دست آدمهای بی انصاف ... 

پ ن ٣ : بگذارید هیچ نگویم تا به قول پدر "ناموس در خانه بماند"

 
پ ن ۴ : قصه نغز تو  از غصه تهی است! 
                                                      باز هم قصه بگو!
                                                                         تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و بر خواب روم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۳/٤ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان