دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

 

من دلم مدام بهانه می گیرد.

حدس می زنم دوباره بچه شده ام.

بچه تر از همیشه...

دلم تنگ شده است برای یک بازی ساده

پر قهقهه و بی خیال.

دلم لک زده برای یک قایم باشک

من چشم بگذارم و تنها تا انتهای تحمل اندک کودکانه بشمارم

و تو قایم شوی !‌

هر جا که دوست داری...

و من

مثل همیشه با اینکه می دانم پیدایت نخواهم کرد

دنبالت بگردم...

حتی لای کتاب قصه هایم را...

بعد نگرانت شوم

و صدایت کنم...

و بعد میان حروف اسمت و اشک های نگرانم گم شوم

 

آن گاه تو با لبخندت و آوای بهشتی ات

مرا صدا کنی

و من بی درنگ

دوباره پیدا شوم!

دلم  لک زده برای یک قایم باشک....

 

***


خوش حالم که هنوز به قدر هفت سالگی ام

کودکم

انقدر که هنوز وقتی کبوتر در آسمان می بینم

سایه اش را روی زمین تا بی نهایتی که می رود

دنبال می کنم

و احساس می کنم

دیگر برای خودم پرنده ای شده ام !‌

 

خوش حالم که کودکم هنوز

گاهی از یک باران دور از انتظار

هی سرشار می شوم از طراوتی شبیه

"ع ش ق "

 

خوش حالم که کودکم هنوز

لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق

گه گاهی

مرا از هر کسی

_هرکسی_

تا همیشه دور کند

 

خوش حالم که کودکم هنوز

گاهی از هیچ

یک دنیا دلم می گیرد

و با آجرهای چهاردیواری اتاقم

کلی درد و دل می کنم

و از غربتی ناشناخته می گریم

 

راستی این را بگویمت

وقتی دستانت بی هوا

از دور ترین نقطه ی هستی بر دستان سردم

هجوم می آورد

قلبم هزار تکه می شود  

نفس هایم بریده بریده

مثل همان روزهای اول

مثل همین همیشه و هنوزهای بی پایان

و من زیر باران لبخندهای مهربانت می رقصم

و سرشارترین بودن را نفس می کشــم

به قدر آن روزهای دور

ذوق می کنم ...

و چیزی شبیه زندگی

در دلم آب می شود انگار...!

 

نه !

خوب که نگاه می کنم

می بینم چیزی از دست نداده ام

هنوز آنقدرها روحم سبک هست

که در لی لی( leilei )ای

تا آسمان هفتم عروج کند

.

.

.

 

شکر !


***

پ ن ١ : من تو را از بهشت دوست تر دارم ...
من به بهشت نمیروم
                                        ا
گر تو  آنجا نباشی... مـــادر!

پ ن ٢ :اینجا که سهل است ،قله ی قاف هم که بروی دنبالت می آیم و زندگی میکنم !
چشمانت تمام غربت دنیا را برایم ذوب میکند، ذوب می کند...ذوب میکنــــــد ...

پ ن ٣ : امروز مادرم ، مرا انرژی و روحیه ای وصف ناشدنی داد!

پ ن ۴: کفشهایت را در بیاور ، این پست را عشقی مقدس همراه است ... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان