دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

  نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است
و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را
ندانم بغض های خسته در مجرای آه آلود یک دریا نفس را
که از طغیان ماتم تا ابد آهسته می نالند
ندانم! قصه های تلخ و شیرین نهفته در دل مهتاب گون شب
که هر دفترسرود قهرهای خاکیان و عجز این افلاکیان را می کند فریاد
ندانم! شبنم بنشسته روی چشم باران را
که از بیگانگی های زمین ، با اشکهایش یکصدا گشته
و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی
ندانم! حرف طوفان را
که بعضی وقت ، بی غیرت
بسان باد می آید
و گاهی چون نسیم ، آرام
رهپوی دیار صبح می گردد
برای بردن پیغام های عاشقان
تا مرزهای دور ناپیدا
و یا بهرنوازش کردن یک گونه آشفته و حیران
به هر سو می زند تا که بیابد خسته قلبی را
ندانم! چشم های منتظر،
هر روز
با یک خواهش تکراری و معصوم به وسعت پرازخالی
، یأس می دوزند
و حتی یک اشارت نیست
تا از خستگی ها شان
به آن یک روزنه ، وارسته ، دل بندند
ندانم! حرفهای مانده در قلب شقایق را
که حتی یک نفر طاقت نمی آرد شنیدن را
و او یکریز می سوزد ،
ولی لبهای او خاموش
صدایش مانده زیر ضربه های مهلک انسان
کسی حتی کلامی را از او اینجا نمی خواند
همه در وصف یک سنبل قلم در دست می گیرند
ندانم! حرفهایی را که با فریاد همراهند ولی
از هیبت صدماجراخاموش می مانند
و تنها با کلام دیده ها ، آن حرف ها ، آغاز می گردند
ندانم! قدرت اینجا مرکزش یکجا
و اندیشه به جای
دیگری پرت است
و اندیشه بدون بازوی قدرت
هماره زیرشلاق ستم ، محکوم ، می جنگد
ندانم این کسان بی شرم ، آن ماران ضحاکند
که بر دوش حقیقت سر بر آورند
از یک بوسه شیطان
به قصد کشتن آزادی و ایمان و خوبی ها
ندانم! ابتذال واژههایی را ، که با دست قلم در شهر باورها
، زیر عطر سوسن و نرگس
شمیم عشق میدزدند
ندانم! زندگی رسم خوشایندی است
که در این التهاب لحظه ها من نیز
به دوشم کوله باری از نفهمیدن بیاندازم و در صد حادثه ، آرام ، ره پویم
ندانم اینچنین دانستنی ها سخت دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٢/۱٥ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان