دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

و انگاه افتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم امدنش از کدامین سو بود.میدیدیمش که هر روز از سحرگاهان یکجا مینشیند و بالا امدن خورشید را نظاره میکند و تا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه میدارد و با او می گردد.انگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند :افتابگردان !

و از انجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود.افتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد. نه به ان نشان که خود را حقیقت بپنداریم و نه حتی به ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم . بلکه تنها به نشان ارزویی که در قلبمان روییدن گرفته بود که : ای کاش می توانستیم انگونه باشیم.

و اگر غیر از این بود - او هرگز نمی پذیرفت. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان