دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

سالها قبل-در قرن 15میلادی- در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ-خانواده ای با 12 فرزند

زندگی میکردند.تهیه ی غذای این عده برای پدر خانواده بسیار سخت بود.پدر خانواده در یک مغازه زرگری روزی 18 ساعت کار میکرد و شبها در ازای کارهای کوچک از همسایگان پول می گرفت.علیرغم این شرایط نا امید کننده البرت دوور و برادر بزرگترش هر دو یک ارزو در سر می پروراندند.هر دوی انها ارزو داشتند تا تمام استعداد خود را در راه هنر بکار ببندند.اما میدانستند که پدرشان هرگز نمی تواند خرج تحصیل هر دوی انها را برای دانشکده هنر پرداخت کند.بعد از مدتها مشورت و تفکر شبانه –دران تختخواب شلوغ بالاخره به یک نتیجه رسیدند:شیر یا خط .بازنده به معدن می رفت و با درامد خود خرج تحصیل برادرش را در دانشگاه تامین مینمود.سپس هنگامی که برادر برنده درسش را به پایان میبرد – باید خرج تحصیل برادردیگر را از راه فروش تابلوها یا کار در معدن  تامین مینمود.انها تصمیم خود را یک روز صبح بعد از مراسم کلیسا عملی کردند و با سکه شانس خود را ازمودند. البرت دوور شرط را برد و به نورنبرگ رفت.الفرد به معدن رفت و برای 4 سال خرج تحصیل برادر را پرداخت.طولی نکشید تا کارهای البرت دوور از دو استادش فراتر رفت و هنر او با قیمت های بالا مورد استقبال قرار گرفت.هنگامی که هنرمند جوان به روستایش برگشت. خانواده اش یک مهمانی به مناسبت بازگشت موفقیت امیز و مغرورانه او به پا کردند. بعد از یک غذای فراموش نشدنی که همراه با موسیقی و خنده بود –البرت از جایگاه خود که بالاترین نقطه میز بود به سمت برادر محبوبش که سالهای عمرخود را در راه موفقیت او قربانی کرده بود رو کرد و گفت :اکنون نوبت توست الفرد. برادر مهربان من.نوبت توست که به نورنبرگ بروی و رویایت را ادامه دهی و من از تو مراقبت خواهم کرد.سپس با خوشحالی به چهره برادرش چشم دوخت. اما اشکهای او را دید که بر صورت شکسته اش فرو میریختند. الفرد سرش را تکان داد و بارها تکرار کرد:نه نه نه .

او رویش را به سمت خانواده اش برگرداند. سپس دستانش را جلوی چشم انها گرفت و گفت:نه من نمیتوانم به نورنبرگ بروم. دیگر برای من خیلی دیر شده .ببینید ... 4سال کار در معدن چه بلایی بر سر دستهای من اورده!

استخوانهای هر کدام از انگشتانم حد اقل یک بار شکسته و من اکنون نمیتوانم به راحتی قلم به دست گیرم و نقاشی کنم . دیگر برای من خیلی دیر شده.

یک روز البرت دوور برای تکریم از فداکاری برادرش الفرد دستهای او را نقاشی کرد. دستهایی که در معدن از بین رفته بودند.نام ان تابلو را به سادگی "دستها" گذاشت.اما قلب مردم جهان فورا برای ان شاهکار طپید و نام ان را" دستهای دعا کننده" نهادند.

اگر روزی یک کپی از این خلاقیت لمس کردنی را دیدی دوباره نگاه کن .بگذار به خاطرت بیاورد که اگر بخواهی به تنهایی کاری را به اتمام برسانی– هرگز- هرگز موفق نخواهی شد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان