دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

ســــــــلام.

ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم . دلم برای همتون تنگ شده . راستش اصلا حسش نیست که آپ کنم . ولی بخاطر شما میام . یه کم خسته هستم . دعام کنین که خیلی به دعاتون نیاز دارم به همتون سرمیزنم . بازم بابت بی معرفتیم معذرت.

همین ....!

 ***

 


ساده با تو حرف می زنم.

مثل اب با درخت!

مثل نور با گياه!

مثل شب نبرد خسته ای با نگاه ماه!

ساده با تو حرف ميزنم.

کيست اينکه خيره مانده اين چنين مات و مضطرب در نگاه من ؟

من ٬نه ٬اين نه من ٬نه نيستم

اين غريب اين غريبه ی شکسته کيستم ؟

مادرم کجاست ؟ من کلاس چندمم؟ دفترم ٬کتاب فارسی ٬جزوه های خط من کجاست ؟

من چرا چنين هراسناک و مضطرب !

من که در کلاس جزء بچه های خوب بوده ام!

ساکت و صبور من هميشه گوش داده ام .

دفتر مرا نگاه کن ٬ بارها و بارها بی غلط نوشته ام آب آذر آفتاب !

مشق های من مرتب است ٬ موی سر و ناخنم

پس چرا چنين؟

اين غريب ٬اين غريبه در حصار قاب آينه٬ اين که شانه می کشد به موی خويش کيست؟

شانه؟

من کلاس چندمم؟ مات و گيج و بهت ٬مانده ام ميان آنچه هست و نيست !!

نه نبوده هيچ گاه ٬ اين حصاروقاب جزء درس من نبوده است !

....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان