دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


درجاهليت قرن بيستم، نهضت تو بعثتي بود، براي كاشتن بذرايمان ، اعتماد ، آزادي و استقلال در ذهن و دل امت اسلام.

صدايت ، فريادي بود ، عليه بتهايي جديد و مشركان اين روزگار!

و كلامت،" آيه" هايي كه در " حرا" ي خودسازي ، بر دلت تابيده بود .

و پانزده خرداد ، جلوه اي از" فاصدع بـِما تـُؤمر" كه خشم طاغوتها را برانگيخت .

زنداني شدنت ، دوران تلخ " شعب ابي طالب" بود .

و تبعيد تو و يارانت  ، هجرت به حبشه!

سالي كه مصطفايت را دادي ، " عام الحزن"  تو بود .

و عزيمت به پاريس ، هجرت مجددي بود كه در آنجا ياران مهاجر و انصارت در عقبه هاي  غربت  ، با تو بيعت كردند.

امت در ايران ، انصار تو بودند كه نزول و آمدنت را به " يثرب انقلاب" ، انتظار مي كشيدند.

انتظار به سر آمد.

از " ثنية الوداع" مهرآباد ، بدر سيمايت در افق ايران تابيد و در" قـُبا" ي بهشت زهرا ، نمازعشق خواندي وهفتاد هزار شهيد گلگون كفن در آن روز به تو اقتدا كردند .

و... بدينگونه ولايت تو برمؤمنان ، در شكل نظام اسلامي تحقق يافت و پيامت نافذ ،  سخنت الفت آور و خانه ات قبله ي دلها شد.

مدينه انقلاب، پيام تو را به خارج از مرزها صادر كرد .

قبايل واحزاب ، براي خاموش ساختن اين نور، ائتلاف كردند .غزوات و سراياي تو آغاز شد . ده سال ازهجرت تا وفات ، بامنافقان درگير بودي ، احبار و رهبان و اهل كتاب ، كار شكني كردند . متحجران ِ بي درد ، دلت را خون ساختند.

" پيام برائت ِ"  تو، سوره ي توبه ي اين انقلاب بود وسالي كه آن " جام زهر" را دردمندانه سركشيدي و آخرين حرفهايت را در آن پيام شگفت گنجاندي ، به ياد " حجة الوداع " افتاديم .

و ... آه از آن " وصيتنامه" كه كاش هرگز گشوده و خوانده نمي شد!

 ودرد از آن" رنجنامه " كه براي چندمين بار ، ما را به ياد رنجهاي علي عليه السلام در" حكميت" ودردهاي امام مجتبي عليه السلام در صلح با معاويه انداخت و مظلوميت " عترت" را تجديد كرد.

اينك ، ماييم و درد فراق و داغ هجران .

ماييم و رنج يتيمي و غم بي پناهي و اندوه بي پدري .

" حسينيه ي جماران" ، مسجد مدينه انقلابمان بود و امت تو مهاجران و انصاري بودند كه بارها با تو بيعت رضوان كردند .

دريغا كه ديگر خطبه هاي رسول انقلاب ، به گوش نمي رسد .

اينك ، آن صندلي كه بر آن مي نشستي و موعظه مي كردي و رهنمود مي دادي، در فراق تو همچون " ستون حنانه "  ناله سر مي دهد .

ديگر" بلال " پس از تو اذان عشق نمي گويد وسايه دستانت بر سر ما چتر نوراني نمي شود.

ما شيفتگان ، پنجه نياز به ضريح كلامت مي افكنديم. پاي پنجره ي ولايت تو، دخيل مي بستيم ؛ و از كرامت تو، درد بيدردي خود را " شفا " مي گرفتيم.

حكومت اسلامي ما، زاييده "جهاد اكبر" تو بود. حوزه ها را جان دادي و اسلام را در سطح جهان ، آبرو بخشيدي.

اي عزيز! .. اي يوسف سفر كرده !

ما يعقوب وار، چشم انتظار " فرج" هستيم.

چه كنيم؟ پس از تو، غم، خانه اي جز دلهاي ما را سراغ نمي گيرد .

اماما!... ما غريب و دل سوخته ايم و همه چيز برايت عزادار است.

دستي كه تو را شستشو داد و كفن كرد و به خاك سپرد، شاعري كه در سوگ تو شعر سرود، خطاطي كه نام تو را بر كتيبه هاي عزا نوشت ، خطيبي كه در " ياد تو" منبر رفت، صفحه روزنامه اي كه درسوگ تو" ويژه نامه" منتشر ساخت ، چاپخانه اي كه " اعلاميه" مجالس تو را چاپ كرد، اسيراني كه درزندان هاي بغداد، به اميد ديدار تو" اسارت" را تحمل مي كردند، همه و همه... در سوگ تو داغدار و غمگين اند.

حتي ، آن سجاده كه سحرگاهان، خود را به پاي تو مي افكند و بوسه مي زند، حسينيه جماران، جايگاه خالي تو، قلمي كه با آن ، پيام مي نوشتي ، شمدي كه روي پا مي انداختي، چه غربت سوزناكي!...

اماما!... اين داغ، داغ جدايي است كه بردلمان نشسته ، اين سوز، سوزعشق است كه به آتشمان كشيده و اين درد، درد فراق است كه بي تابمان كرده است. دلي كه در سوگ تو نسوزد ، " دل " نيست.

چشمي كه در عزاي تونگريد، چشم نيست، روزن بي روشنايي است.

اي روح قدسي!

اي جان جانها، اي جلوه ي آرمانها، اي عصاره ي پيدا و پنهان ها!

سايه ي پرمهرالهي بودي كه برسرمان سايه ي عزت افكندي !

نوحي بودي، منجي ما در طوفانها ؛

ايوبي بودي ، صبر آموز امت در بالها ؛

يعقوبي بودي ، الهام بخش شكيبايي در فراق يوسف هاي جهاد و شهادت ؛

ابراهيمي بودي كه ما را آيين " تبرداري" و " بت شكني" آموختي ؛ خود، تبرزن توحيد بودي ، " خليل ِ " حادثه ي انقلاب و فدا كننده ي " اسماعيل" در قربانگاه رضاي حق

امامي بودي كه با " امت" عشقي متقابل داشتي،

رهبري بودي كه " راه " سعادت را به " رهروان" مي آموختي.

اي كوچ شبانه ات مصيبت عظمي! آيا به راستي براي هميشه رفته اي؟

خوشا به حال شهيدان كه در " بهشت زهرا " ، همسايه ديوار به ديوار تواند.

اي امام!... اي نگين افتاده ازانگشترامت ، اي جان رفته از پيكرايران، اي گوهردرخاك نهفته، اي پدر شهيدان و فرزندان شهدا، اي سالار بسيجيان عاشق!

دريغ از پرچم پر سخاوت دستانت كه ديگر از فراز جايگاهت درجماران، بر سرمان در اهتزاز نيست.

 اينك مرقد پاك تو، پناهگاه دلهاي داغدار و جانهاي بي قرار و چشمهاي اشكبار است و سخنانت، نه تنها در" صحيفه نور" ، بلكه " در صفحه جان"  هر شيفته ي صادق وبامعرفت است كه قدر آن گوهر تابناك را مي شناسد.

اي روح بلندخدايي! ، اي منادي اسلام ناب محمدي!

رحلت جانگدازت، روز رحلت پيامبر را در ذهن ها تداعي كرد و شور دلدادگانت ، كربلايي مجدد آفريد و غم رفتنت، عاشورايي بر پا ساخت.

چرا نسوزيم؟... كه هر سنگ سنگ اين سرزمين، هر برگ برگ درختان، هر ستاره و هر سپيده، تو را به ياد ما مي آورد.

اماما!... اي كلامت موزون، اي پيامت ميزان،

اي حاضر عصر غيبت، اي بار يافته به حضور!

بعد ازتو، خاطره محزون است.

بعد از تو، خاطرمان خون است.

بعد از تو، واژه تهيدست است.

در سوگ تو، عقل، مجنون است.

عجيب نيست كه " خرداد" داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه كند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشيم و در فراق تو، كه معجون " عرفان وجهاد" و آميخته اي از" اشك و سلاح " بودي ، همچنان غمي سنگين و جاني غمگين داشته باشيم!

اماما! از آن جهان، دلهاي داغدار ما را به دعاي خيري تسلا بخش.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٤ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان