دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


خدا از عزراییل پرسید: در تمام این مدت که جان بندگانم را ستاندی، آیا لحظه ای بود که از این کار دلت به درد آید؟ عزراییل گفت: آری. یکبار فرمان دادی تا یک کشتی را با همه سرنشینانش غرق کنم الا مادری و فرزندش را. من هم چنین کردم. مادر خیلی پریشان بود. تا اینکه تکه چوبی پیدا کرد و با فرزندش خود را به ساخل رساند. آنوقت که خواست به کودکش شیر بدهد و گرسنگی او را بخواباند، امر کردی که جان مادر را بگیرم. در آن لحظه دلم به درد آمد. خدا رو به جبرییل کرد و گفت: من به آب و باد و خاک و همه طبیعتم امر کردم که با آن طفل مهربان باشند و او را بپرورند. او بزرگ شد و به چنان پادشاهی رسید که کسی چون او نرسید. می دانی این طفل که بود؟

او نمرود بود که چنان پروردیمش و آنگاه او از روی جهل خلیل ما را به آتش انداخت و با تیر و کمان مرا نشانه گرفت!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٦/٢/۳٠ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان