دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

دوشنبه 3 اردیبهشت 1386  ساعت 1 بعد از ظهر از تهران – ترمینال غرب حرکت کردیم به سمت کربلا. جاده ساوه ، همدان، کرمانشاه و نهایتا" مرز مهران . دل تو دلم نبود ، شب تو ماشین سی دی عمو عباس بعدم یه سی دی در مورد یکی از زاير های کربلا که اونجا شهید شده بود گذاشتن. دلم گرفت و کلی اشک ریختم . باورم نمی شد که منو طلبیده باشن . شوخی شوخی داشتم کربلایی می شدم ...  و این از نظر من خیلی مسولیت به آدم میداد . اینکه لفظ کربلایی رو از حالا به بعد باید یدک میکشیدم . باید رفتار و کردارم هم کربلایی می شد. و این منو خیلی میترسوند که کربلا برم لفظ کربلایی هم یدک بکشم ولی از باطن کربلایی نشم.
تو اون تاریکی عشق رسیدن به نجف و کربلا و دیدن ای عظمتها تو دل همه فانوسی روشن کرده بود .  بعد از گذشتن از خان های پی در پی ، دیدن حرم چه صفایی داشت.
راستی ! راست میگن که این سرزمین نفرین شده ست ، نفرین شده ی حضرت زینب ، تا قیام قیامت رنگ آسایش و خوشی نمی بینه .وارد عراق شدم .باد می اومد با کلی گرد غبار ، هواش فوق العاده کثیف بود . از اولش می دیدم مردمش تو چه بیغوله هایی زندگی میکردن . زمینش همش بیابون بود . یه مشت خرابه هم بود که مثلا" خونه هاشون بود. اونجا با چندتا شاخه درخت نخل یه سقف میزدن و با چوب و پلاستیک یه جا میساختن و میشد محل کسبشون. سر راه نهار عدس پلو با مرغ آبپز بود که اکثر مسافرا نخوردن بعد آشغالها رو جمع کردن و خواستن بیرون بریزند ، سر راه ایستادن – یه بچه ی 9-8 ساله با کلی حرص و ولع اومد نگاه کرد ، 2 تا کیسه رو بهش دادن با کلی ذوق رفت که با دوستاش مهمونی بگیره شاید! خیلی متاثر شدم . بس که بدبخت و بیچاره می دیدم. و به ایران خودمون بالیدم . فردا عصر ساعت 6 رسیدیم نجف .آماده شدیم و رفتیم حرم.
حرم رفتیم . یاد مظلومیت افتادیم ، یاد دست بستن وصی خدا، یاد مظلومیت و غربت پدر شیعیان ،یاد کوفه وفا ندارد. تا توانستیم زیارت خواندیم . امین الله  - جامعه – عاشورا – وارث – زیارت حضرت امیر – نماز زیارت و نماز امام زمان و ...
در حرم و خود ضریح خیلی بزرگ بود . ولی رواق و صحن حتی 1 دهم حرم امام رضا هم نمی شد. بوسیدم و بوسیدم و بوسیدم . انگار عطش عشق من سیرابی نداشت. و هنوز در بهت طلبیده شدن اسیرم . که این منم که اومدم؟ یا دارم خواب می بینم !!! بعد از ظهر اماده شدیم برای رفتن به مسجد سهله .


مسجد سهله ..... یعنی جایی که دعا آسان مستجاب می شود .
 

تو مقام های مختلفی مثل مقام حضرت ابراهیم – مقام صاحب الزمان – مقام امام زین العابدین – مقام خضر نبی – مقام انبیا و صالحان و مقام امام جعفر صادق . هر جا 2 یا 4 رکعت نماز خوندیم .
بعد خود مسجد 2 رکعت نماز تهیت و نماز امام زمان که می گفتند این مسجد مثل مسجد جمکران تقدس بسیار زیادی داره و خیلی از بزرگان امام زمان –عج- رو اینجا زیارت کردن
تو حیاط مسجد که بودیم داشتیم نماز می خوندیم ، بعد از نماز برای دعا دستامون و بالا بردیم . و همون موقع آسمون شروع به باریدن کرد . بوی باران می آید ... بوی رحمت بوی استجابت دعا ...
غروب برگشتیم و اماده شدیم برای رفتن به حرم .

علی ای همای رحمت ، تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی ، همه سایه ی خدا را
دل اگر خدا شناسی ، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من ، به خدا قسم خدا را

مسجد کوفه :

ساعت 7 صبح روز 5 شنبه حرکت کردیم به سمت کوفه . مسجد کوفه اعمال زیادی داشت. اینجا هم تو مقام های مختلف : ابراهیم- نوح -  امام زین العابدین – امام جعفر صادق – خضر – انبیا – قضاءحاجت و صاحب الزمان و ادریس و ... نماز 2 رکعتی زیادی خوندیم شاید 50 – 40 رکعت شد .
گفتند نماز خواندن در این مسجد ثواب 1000 رکعت در جای دیگه رو داره و اینجا زیر گنبد مسجد نماز مسافر شکسته نیست .  در حرم امام حسین هم زیر گنبد نماز مسافر کامل بود . تو وقت اضافه ای که داشتیم تا نماز ظهر تا تونستم نماز خوندم به نیابت از بقیه و نماز مستحبی . سر نماز هایی که تو مقام ها خوندیم . از دهنم پرید گفتم چه خبره چقد برای حضرت نوح بخونیم ؟ ما الان 10 رکعت فقط برا حضرت نوح خوندیم . تمومی نداره انگار . همه خندیدن و یکی گفت پارتیش کلفت بوده لابد . و خندیدیم و خجالت کشیدم .

حرم حضرت مسلم ابن عقیل

 اونجا برای مسلم و مختار 2 نماز مستحبی خوندیم . و زیارت کردیم بعد حرم هانی ابن مروه که میگفتند به مسلم پناه داده و فرداش اون و تو میدون شهر دار زدند.که اون هم نزدیک مسجد کوفه و حرم مسلم بود . تو هرم هانی ، خانومی بلند می گفت برای شادی روح هانیه خانوم هم صلوات بفرستید . من خندم گرفت ولی چون خیلی خالصانه می گفت ، بهش نگفتم که هانی – نه هانیه – هانی مرده نه زن . !
بعد رفتیم خونه ی حضرت علی : محل غسل ، محل کفن کردن، اتاق حضرت زینب ، اتاق حضرت ابالفضل و ام البنین . رفتیم محراب حضرت علی تو مسجد کوفه رو دیدیم و محراب نمازهای نافله .
خونه ی حضرت علی ، پر از غربت بود و ما غربت علی را گریستیم و گریستیم .
بعد رفتیم حرم خدیجه دختر حضرت علی رو هم زیارت کردیم . همین طور میثم تمار .
کوفه خیلی غمناک بود .دلمان برای حضرت علی و فرزندانش گرفت و اندوه خود را فریاد زدیم و مظلومیت شان را عاشقانه گریستیم .

شنبه صبح رفتیم حرم برگشتیم خواستیم بریم خرید ، طوفان عجیبی شروع شد .کل هوا قرمز شد ، همه مغازه ها رو خاک برداشت . همه جا وسایل فروش رو جمع کردن – طوفان اینجوری تاحالا ندیده بودم . گنبد حرم تو گرد و خاک دیده نمی شد، اصلا" تا 2 متر جلو تر رو بیشتر نمی دیدی . بس که همه جا رو گردو خاک قرمز گرفته بود . ایرانی ها خیلی ترسیده بودن . این صدای ایرانی ها بود که بلند میگفتن یا امام رضا ، یا امیر المومنین ، یا امام حسین  و ... و عرب ها همه مسخره شون میکردن و بهشون می خندیدن . رفتیم تو یه مغازه نشستیم . صاحبش میگفت ما تو این فصل این طوفان ها رو زیاد داریم مگه شما تو ایران ندارید گفتیم نه ما از اینا ندارمبعد رفتیم خرید یه دست فروشه التماس کرد که ازش جانماز بخرم ، گفتم چنده ؟ گفت 2000 گفتم نمیخوام گرونه ، گفت چند می خوای ؟ گفتم 1000 گفت 1500 و گیر داده بود که حتما" بخر . آخرش گفت اصفهانی هستی؟ خسیسی میکنی ؟ گفتم نه . نیستم . خسیسی هم نمیکنم ندارم . بعد دوستش به مامان گفت این رو باید به یه شوهر اصفهانی بدی. این حتما" زن یه اصفهانی میشه ... کلی بهش خندیدم . آخرش مجبور شدم ازش بخرم .
تو حرم حضرت علی با یه خانوم عرب آشنا شدم که می گفت 7 سال ایران زندگی کرده . و گفت دخترم آمنه تا کلاس پنجم ایران درس خونده . فاطمه هم تولید ایران . از دختراش پرسیدم باباتون چه کاره ست . گفتن تو مدرسه کار میکنه . گفتم معلم ؟ گفت نه . گفتم مدیر؟  گفت نه . نظافت مدرسه . اینو با افتخار تمام گفت . به این عزت نفسش تو دلم احسنت گفتم . حالا اگه ایرانی ها بودن ، می گفتن مدیر یا میگفتن مهندس یا دکتر یا کار خونه دار
 

 

کربلا به اصل خود رسیدن است !

 ابتدای کربلا مدینه نیست
ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خون فشان نینوا
اشک های حضرت امیر بود
بعد از آن فوت همیشه سبز
برکت از حجاز و از عراق رفت
هر چه دانه کاشتند سنگ شد
پشت هر بهار صد کویر بود
بعد مکه در مدینه دام شد
کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتاب سربلند سایه سوز
در حصار نیزه ها اسیر بود
الامان زشام ، الامان زشام
الامان زدرد وغربت امام
شام بی مروت غریب کش
کاش کوفه بهانه گیر بود
هان هبا شدید ، هان هدر شدید
مردم مدینه بی پدر شدید
- این صدای غربت مدینه بود
این صدای زخمی بشیر بود-
کربلا به اصل خود رسیدن است
هرچه می روم به خود نمی رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد
تا به خویش آمدم چه دیر بود.

**** 

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم !

جمعه ظهر حرکت کردیم به سمت کربلا ، دل تو دلمون نبود ، لبریز عشق بودیم و سر شار از شور اشتیاق دیدن بین الحرمین ؛ توی راه موکب های زیادی زده بودند برای کسانیکه پیاده می آمدند کربلا اونجا توقف و استراحت کنند.رسیدیم هتل توی باب البغداد بود تا حرم حضرت عباس (ع) فاصله ی زیادی نداشت.
دیدار اول:
عاشقی چشمانمان را این بار بینا کرده بود. می دیدیم و اشک بین چشمانمان تا گنبد و حرم حاله ای می ساخت از نور. در نور غرق می شدیم و باز می دیدیم و عاشقی را بیش از پیش از سر می گرفتیم ، حال خود را نمی فهمیدیم . عطشمان را هیچ چیزی سیراب نمی کرد .پس از گرفتن اجازه از حضرت عباس روی بال فرشته ها که پلی بنام بین الحرمین ساخته بودند ، با افتخار گام برمیداشتیم و با شورو اشتیاق تمام برای زودتر رسیدن به حرم امام حسین (ع) تلاش میکردیم . آنقدر بیقرار و مجنون بودیم که پاهایمان سست می شد و می لرزید واین راه را برایمان طولانی تر می ساخت .
عاقبت رسیدیم . قلبمان از عشق تند تند می تپید و از غم حسین (ع) داشت از کار می ایستاد . و ما بین بود و نبود معلق بودیم . زبانمان بند آمده بود از نور اهل بیت ... بالای در حرم که در ایوان طلا باز میشد جمله ی حسین منی و انا من حسینی دلهایمان را آتش می زد .
صدای مهلا" مهلا می آید ... صدای ضجه ، صدای ناله ، صدای هلهله و خنده...صدای کف زدن برای نامردمان و صدای غریبی و غربت .
بوی خون می آید و غم !
شنبه صبح به همراه گروه  رفتیم  مقام دست راست حضرت عباس ، مقام دست چپ آن حضرت مقام علی اصغر و علی اکبر مقام صاحب الزمان و رود فرات و مقام امام صادق و خیمه گاه و تل زینبیه که از قتلگاه بالاتر بود . تو مقام حضرت علی اصغر که بودیم میون اون همه گریه توجهم به هل دادن گهواره ای که یادمان حضرت علی اصغر بود جلب شد . زنها اونقدر محکم  هل میدادن که گهواره تند تند بالا و پایین می رفت ، خندم گرفت و گفتم بچه ی بیچاره که دل و رود ه ش در اومد اینجوری که شما هل میدید بیچاره چیزی ازش نموند که
اومدم بیرون که بیش تر از این سوتی ندمعصر همون روز جلوی بین الحرمین داشتم عکس میگرفتم . به خواهرم گفتم بریم سمت باب العباس اونجا هم عکس بگیریم که یهو صدای بلند انفجار از باب العباس جایی که صبح ازش رد شده بودیم بلند شد .تیکه های ماشین تو آسمون پرتاب شد وآتیش و دود انفجار . همه سراسیمه به سمت باب العباس میدویدند منم ترسیدم با خواهرم رفتیم تو حرم حضرت عباس. به خیالم الان مامان کلی نگرانمون شده . اصلا" انگار نه انگار ... گفتم چرا نترسیدی ؟ چرا گریه نکردی؟ گفت ترس نداشت که فوقش شهید می شدی!!!
بین کشته ها یه دختر 3 ساله ی ایرانی بود که می گفتن هیچ نشونی ازش باقی نمونده ... خیلی ناراحت شدم .
یزید و یزیدیان تا ابد تمامی ندارند .همه نگران ما شده بودن کلی اس ام اس و تماس بی پاسخ داشتیم اومدیم یکی یکی خبر زنده بودنمون رو بهشون دادیم . وقتی فهمیدند زنده هستیم همشون رفتن دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکردن
 تا وقتی برگشتیم ایران اس ام اس و تماس خاصی به اون صورت نداشتیم.
بقیه ی سفر به عشق بازی گذشت تا شب وداع.
قرارمون ساعت 11 حرم امام حسین – زیر ساعت بود. تا 11:15 کم کم همه جمع شدند . شروع کردیم به خوندن زیارت عاشورا . شب خیلی قشنگی بود . دل همگی گرفته بود . خوب خوب تا تونستیم همه جارو نگاه کردیم و من گفتم خوب نگاه کنیم که پس فردا از خواب پامیشیم .میبینیم باز تو همون اتاق همیشگی هستیم و انگار که همه ی این سفر یه خواب بود ... خوب نگاه کنیم که لااقل خوابمون محتواش بیشتر بشه .
و از ته دل دعا کردیم که ولا جعل الله اخرالعهد منی لزیارتکم.
صبح برا نماز رفتیم حرم حضرت عباس. میگفتن گوشه ی ضریح حضرت . پایین زیر زمین ، آب جاری شده. چه فاید حالا ؟ ای آب ! هرچه می خواهی التماس کن . روسیاهی تا ابد به فرات خواهد ماند. آن روز که سکینه از عمو آب خواست کجا بودی ؟
صبح ساعت 6 صبح حرکت به سمت ایران. نزدیک ظهر رسیدیم . با همه ی نور اهل بیت و زیبایی های حرمین که دیده بودیم . باز به محض رسیدن به خاک ایران همه به هم می گفتن حالا می تونین نفس بکشین . تا میتونین کیف کنین از هوای ایران. و از خاک خودمون.
بین راه ایلام کنار یه دشت شقایق توقف کردیم . کلی کیف کردیم . تو کل عراق یه گل هم ندیدیم چه برسه به یه دشت به این قشنگی .
خلاصه صبح 4 شنبه ساعت 9 صبح رسیدیم خونه . من گفتم تموم شد حالا از خواب بیدار شدیم و می بینیم باز تو همون خونه . همون اتاقی هستیم که بودیم . 
 
 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٧ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان