دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

او وسوسه نشد. چشمش لیلی را ندید. سیب دست او را هم ندید. بنابراین سیب را نخورد. فقط به
تبع پدر به زمین آمد، به این دیر خراب!

او می خندد و نمی گرید. از روز و شب چیزی نمی فهمد. رنجی ندارد. کسی هم از او توقعی ندارد، تکلیف ندارد. به بهشت هم می رود. خیلی ها -بخصوص وقت غم- می گویند «خوش به حالش» اما هرگز حاضر نیستند لحظه ای جای او باشند؛ با اینکه می دانند او حتما رستگار می شود.

 

سیب چه طعمی داشت که به بهشت می ارزید؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱/٢۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان