دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

دلتنگی تمام حجم سینه اش را پر کرده بود.اینجور وقتها نفس کشیدن هم برایش سخت می شد.اینجور وقتها به کلاغ ها فکر میکرد و به سیاهیشان و به صدای خشدارشان.اینجور وقتها حسی داشت و نداشت.انگار بود و نبود.حضور داشت و نداشت. ادمها برایش بودند و نبودند.یک خستگی می امد سراغش که با خواب هم در نمی امد از تنش.

وقتی دلتنگ می شد... راحت تر از همیشه گریه میکرد. حس می کرد بدن کوچکش تحمل حجم این همه بزرگی دنیا و ادمهای جورواجورش را ندارد.نه زیاد بود نه کم لحظه های دلتنگی اش... لحظه هایی که با یک تلنگرشروع می شد و نمی دانست از کجا و چه طور شروع می شد.گهگاه بی دلیل و گاهی با دلیل می امد سراغش... دلتنگی .بعضی وقت ها از دلتنگی هایش به دلزدگی می رسید و بعضی وقت هابه تلاطم موجهای روی دریا. گاهی کتابی باز میکردو شعرکی میخواند برای دلتنگی اش و گاهی در سکوت بغض می کرد و به جایی معلق میان زمین و هوا .از امدن باران بود یا زدن رگبار یا حرف صبح  یکی از دوستانش که دلش گرفته بود.نمی دانست.صدای موزیک ملایمی در اتاق پیچید. دلتنگی ارام ارام از گونه هایش سر خورد و مژه هایش را خیس کرد و به هم چسباند.مثل همیشه... اینجور وقتها با ارامش عجیبی می گذاشت ثانیه ها از رویش بگذرند. اینجور وقتها انگاراز همه چیز فاصله می گرفت .به همه چیز فکر می کرد و روی هیچ چیزی دقیق نمی شد. یاد ان تکه از شعر مارگوت بیگل افتاد.با مژه های خیسش چند بار پلک زد و ارام خواند:

دلتنگی های ادمی را 

 باد ترانه ای میخواند

رویا هایش را

اسمان پر ستاره نادیده میگیرد

وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

دراین سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

ومن.

 

راستی لحظه های د لتنگی چه رنگی اند؟من می گویم کبود

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان