دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

دخترک در برابر دفتر خاطراتش نشست.

آرام آنها را ورق زد.

صحنه ها پی در پی اجرا می شدند.

 کارگردان ناتوانی بود که از مونتاژصحنه ها برنمی آمد.

بادی وزید.

برگها به سرعت ورق خوردند.

مثل سالهایی که سریع و بی سر وصدا از پیش چشمانش عبور کردند.

و او غرق در اوهام دنیا

رفتن هیچ کدام را حس نکرد.

....

خدایی دید .

نامش را مظلوم نهاد.

نوری دید

تسبیح... گل...پرنده ...درخت...

و حالا اشرف مخلوقات : انسان!

اشرفی  که کنار ادات ایمان

گل...پرنده ... درخت

احساس حقارت می کرد.

...

باران بارید.

خاطراتش را شست و با خود برد.

او ماند...

بغض ماند...

تنهایی ماند...

و

نوری که در خاطراتش گم شد.!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان