دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

زمستان است , برف و برف, سه نقطه ,کوچه ای تنها

که تنها عابرش سایه ی تنها و بی فردا

شکست او ناگهان او بغض و سکوت کوچه را باهم

به قرچ, قرچ بی پایان کفشی پاره در پاها

به فکر خانه ای تاریک, آهی سرد از حسرت

کشید و اشک هایش بی تامل یخ زدند آنجا

رسید او پشت در اما کمی این پا و آن پا کرد

-خدایا می شود کابوس تلخم را کنی رویا-

درون خانه اش حتما" نگاه کودکی بر در

و یا کز کرده در کنجی میان حسرت گرما

کلید آهسته می چرخید میان دست لرزانش

صدایش می کند : نازی بیا...بابا...بیا... بابا

جوابش را سکوت تلخ خانه ای می دهد پاسخ

میان بغض می گوید بیا نازی...بیا اینجا

میان شعله شمعی نگاهی سرد می ماند

نگاهی خالی از هر گونه شعر و قصه ی فردا

***

به سینه می فشارد او تمام پیکر دختر                                                                              

حباب آرزوهایش به موجی رفته با دریا

صدای ضجه ی مردی به شهر می پیچد

خلاصم کن ...خلاصم کن ...خلاص ای لعنتی دنیا

***

زمستان است,برف و برف,سه نقطه کوچه ای تنها                                                                    

و قلب شیشه می ماند میان غربت و سرما

...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان