دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

خواستم از گذشته بنویسم ، دیدم گذشته ها گذشته . خواستم از حال بنویسم ، دیدم بی حالم.بحث حال می شود و احوال .
روز می شود و شب می شود و نیمه شب .آه می شود و درد می شود و بیداد . اشک می شود و رود می شود و دریا.
حال را می گفتم. حال و مقام .
گروهی غرق در حال و مقام اند...گروهی مرده ی حال و مقام اند!
راستی ، از انسان چه خبر؟
انسان !
شنیده ای که :
« دیو‍ژن یا دیوجانس = فیلسوف یونانی – همو که در روز چراغ برمی داشت و در کوچه های آتن به دنبال انسان می گشت . مولانا نوشت:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفته اند با قناعت زندگی می کرد و تنها کاسه ای برای نوشیدن با خود داشت که آن را هم با دیدن چوپانی که آب را با کف دست می نوشید
به دور افکند و گفت : چه بار بیهوده ای را با خود حمل می کردم . »
...
 
بیا...این هم از انسان !
بحث چه بود؟
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تورا به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم !
بگذار...
           بگذریم !
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
...
تا هواخواه مقامات شدیم
غرق در وهم و خیالات شدیم
هر سحر دست نیاز آوردیم
غرق در خواهش حاجات شدیم
راه گم گشت و به بی راهه زدیم
راهی کوی خرابات شدیم
آن قَدَر بی سروسامان گشتیم...
دست بر دامن سادات شدیم
ناگهان جام جنون آوردند
شهره ی ارض و سماوات شدیم
مست و دیوانه و بی خود از خویش
در شب کیش رخت مات شدیم...
 
 
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٥/٩/۱٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان