دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

روي روزگاري داستاني بود كه

پيش از آنكه آغاز شود

به پايان مي رسيد

 قهرمان ها يش بعد از مرگشان

 پا به دنياي داستان ميگذاشتند

 و قبل از تولد ان را ترك ميكردند

 قهرمانهايش از زمين و آسمان ميگفتند

 و درباره ي همه چيز حرف ميزدند

 آ نها تنها از يك چيز حرف نميزدند

 همان چيزي كه خودشان از آن بي خبر بودند

 اين كه (( آنها فقط قهرمان هاي يك داستان هستند ))

قهرمان هاي داستاني كه

 به پايان ميرسد

پيش از آنكه آغاز شود

 و پس از پايانش آغاز ميشود

   *****

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/٩/٦ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان