دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

رد خون را میگیرم...ازکوچه های تنگ کوفه می گذرم،به آستانه ی نان و نمک می رسم؛ آنجا که شیر از نان و نمک جدا می شود .

بی صدا می گذرم از کوچه های غربت.سکوت شاید بتواند چند گامی به پیشم ببرد؛

بی صدا می گذرم از کوچه های کوفه...از سنگ ها صدا می آید که تنها بود و من مفهوم غریبی از تنهایی در ذهنم شکل می گیرد؛ چیزی مثل دلتنگی شاعرانه در غروبی پاییزی یا سرخوردگی ازحسادتی کودکانه و...می گذرم.

به چاه می رسم...پر از سکوت است و غربت.سر در چاه فرو می برم تا نشانی از آن همه یگانگی و بیگانگی بیابم.

چاه در خود فرو می ریزد- او تنها بود -و تصو یری از مردی پیش چشمانم می گستراندکه انسان را آن گونه می خواست که خود دریافته بود؛ آن گونه که شایسته - احسن الخالقین- باشد.

رد خون را می گیرم... به درد می رسم و به استخوانی که در گلو می شکند. و فریادی که بر نیامده در سینه خفه می شود.واژه از ذهنم فرار می کند...

رد خون را می گیرم و  به تنهایی میرسم....تنهایی . یگانگی و بیگانگی . در فهم نیامدن و در سینه ها نگنجیدن.

حالا تنهایی شبیه شعر نیست .شبیه دلتنگی یا بی حوصلگی رایج واژه پذیر . تنهایی از همه ی واژگان جدا می شود.از همه ی صدا ها و اصوات می گذرد و تنها شایسته ی کسی می شود که زمانه اش نتوانست ادراکش کند.کسی که در سینه ی زمان نمی گنجید . چرا که فراتر از انسان بود.

از من مپرس راز دل سپردگی را ؛ راز کسی که مرگ ،آغاز رستگاری اوست...

  

         ***********************************

 

خدایا !

گناهانم به مرتفع ترین کوهها هستند...

 و اعمال نیکم آنقدر کوچک و ناچیز...

 مثل سنگ ریزه ای در بیابان...

                                                    مرا ببخش ....

                                            ای مهربان ترین مهربانان.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٥/٧/٢۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان