دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود،اگر دفتر خاطرات طراوت، پر از رد پای دقايق نبود،

اگرذهن آينه خالی نبود،اگرعادت عابران بی خيالی نبود،اگرگوش سنگين اين کوچه ها

فقط يک نفس می توانست،طنين عبوری رابه خاطر سپارد،اگرآسمان می توانست يکريز، شبی چشم های درشت تو را،جای شبنم ببارند،

اگر رد پای نگاه تو را ، باد و باران از اين کوچه ها آب و جارو نمی کرد،

 اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز ميکرد، اگر آسمان سفره ی (کودکی) هفت رنگ دلش را برای کسی باز نمی کرد،

 و می شد به رسم امانت، گلی را به دست زمين بسپريم، و از آسمان پس بگيريم ، اگر خاک کافر نبود ، و روی حقيقت نمی ريخت،

 اگر ساعت آسمان دورباطن نميزد ،اگر كوه ها كر نبودند،اگر آب ها تر نبودند،اگر باد مي ايستاد

اگر حرف هاي دلم بي (( اگر )) بود،اگر فرصت چشم من بيشتر بود،اگر ميتوانستم از خاك يه دست لبخند بچينم


تورا ميتوانستم 
                      اي دور
                                 از دور  
                                        يكبار ديگر ببينم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/۳/۸ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان