دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 
نیستی و احساس میکنم جای خالی ت را هیچ بغضی پر نمیکند .. هیچ آهی نیست که با کشیدنش این بادکنک ماندگار گلویم را کم باد تر کنم .. نیستی که دست کم تورا رفیق روزهای خوب صدا کنم .. نیستی حتی که به زخم هایی که از تو بر تنم نشسته است چشم بدوزم و دلم را به یادگاری عمیقت خوش کنم ..
شب بود ، تنم خسته بود 
 روحم خسته بود .. دلم خسته بود .. پیاده داشتم خیابان گز میکردم تا به خانه برگردم .. از دور دیدمش ، داشت به سمتم می آمد .. رسید و سلام و خوش و بش .. بوسه بارانم کرد ، چندین بار مرا در آغوش فشرد .. اشک هایش از سر ذوق و دلتنگی امانش نمیدادند .. میگفت پاهایش از دیدن من سست شده .. میگفت که قدر چشمهایش مرا دوست دارد و اشک ریخت و اشک ریخت و مرا در آغوشش فشرد و هی توی چشم هایم نگاه میکرد .. چشمهایش میدویدند از روی صورتم .. گفت نمیتواند احساسش را ابراز کند .. میگفتم از مهربانی ت است که دوستم داری از خوبی و بزرگواری ت است .. نمیگذاشت کلامی از دهان من خارج شود .. هر بار هر کلمه مرا با چندیدن بوسه پاسخ میداد ... 
 
 و من باقی مسیر را فکر کردم .. به اینکه هنوز هم میشود به آدمها امیدوار بود .. هنوز قلب هایی هست که از سینه کنده نشده اند و همین فکرها چنان مرا به خانه رساند که تنم خستگی را از یاد برده بود ...
میبینی رفیق  ...
تو نیستی و وجود مرا آدمهایی پر کرده اند که یادشان مرا به وجد می آورد ..   
و همین برای دلخوشی من کافی ست .. 

***
پ ن1 :باید امسال پنجمین روز ماه نهم ، میمردم .. من تولدی که بخاطر گردش ماه با عاشورا متقارن شود را نمیخواهم ..

پ ن 2 : دلتنگتم کلمه ... برگرد !

پ ن  3 : یا رفیق من لا رفیق له ..
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان