دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 در من زنی هرشب
زیر نور ماه
خیال میبافد

دختری هر شب
به چشمکی از ستاره
دل میبندد
به شیطنتی کودکانه
مستانه میخندد ..

در من شوالیه ای هر روز
لباس رزم میپوشد
نقاب میزند
و
غروب با زرهی از زخم
به خلوت میرود
...
..
.
و کسی چه میداند
که بر تن نا آرام من 
ازغروب تا شب
چه میگذرد ..
وقتی
هنوز عطرهایی هست
برای بیهوشی
صدایی هست
برای لرزیدن
و خاطری هست
برای پریشانی ...

این قصه ناتمام ما
انگار

تا خود خود تمام ما
ادامه دارد ...

***
پ ن  : اینجا در این زمان منم و چشم هایی که تا صبح را به زمین ندوزد خوابش نمیبرد ..

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان