دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

زندگی ما را گره زدند
از ازل  
به قورت دادن های گاه و بیگاه !
خواه آب دهان ..
خواه آه گلو ...
خواه حرفِ زبان ...
خواه اشک سبو ...
از بخت بلند ما
تنها برای ما
"تن" ِ بی "ها"
طاقت نداشت ..
او هی گذشت
و گذشتیم ..
از هر چه نوش
و
از هر چه نیشِ
آدم ها ..
عاقبت رسید و
رسیدیم ..
او به تنها "ها " یش
و
ما به تنها
تنهایی خویش ...

***
هیچ حرفی نداشت .. نشسته بود توی جمع و با شکلات توی دستش بازی میکرد ، نگاه ش را از همه میدزدید و هر وقت شکار میشد ، برای لبخندشان بزور از همان لبخندهای مصنوعی آماده در آستینش یکی را میگذاشت روی لبش و تحویلشان میداد .. هر از گاهی لبش میلرزید و گازش میگرفت ، همین که بغضش آمد روی زبان که هقی بپیچد در هوا شکلات را انداخت در دهان و تند و تند جوید .. این کار به اندازه چند شکلات شیرینی ادامه داشت ..
دلتنگی .. یا همان ترس از دلتنگی خراابش کرده بود .. همیشه ترس یک اتفاق برایش از خود آن دردناک تر بود .. احساس زن آبستنی را داشت که درد زایمانش گرفته بود و فارغ نمیشد .. با این تفاوت که زایمان یک درد چند ساعته بود و درد او ... روزها و ساعت ها از دستش در رفته بودند ..
دو ماه تمام روزها با نگاهش او را دنبال میکرد و شب ها تا صبح بالای سرش مینشست و زل میزد به صورت معصومش و در آن خاطرات با هم بودنشان را میدید .. بالش میگرفت روی دهانش و دندانهایش گاه بر هم فشرده میشدند .. و تهش هی نفس میداد بیرون .. که مبادا صدایی این رویا را برهم زند و این لحظات ناب از دستش برود ... اشک بود که پله پله دوان دوان از گونه هایش پایین می آمد ..
تمام شد ..
وقت خداحافظی بود ، آغوشش را باز کرد و پلک هایش را روی هم گذاشت ، برای لحظه ای تمام باهم بودنشان به چشمش گذشت .. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و روی گونه اش سر خورد ..
آهی از جان کشید و گفت .. تمام شد عزیز .. تمام .. و ناگاه حس کرد که انگار تمام درد یکباره فرو نشست ...

***
پ ن ۱ : کادوی گروه رسید به دستم .. ممنونم :)
پ ن ٢ : درگیر امتحانها هستم . دلتنگ همه .. این همه را که میگویم .. "از همزادم گرفته تا همسایه هایی که هر از گاهی بی صدا به خانه ام سر میزنند و میروند .. " را شامل میشود
پ ن ۳: عجب جان سختی ست این آدم .. روزی هزار بار میمیرد و نمیمیرد .. مانده ام در خلقت خدا .. بد بحران هایی را در این دوماه سر کردم ... بد ..  فکر کن یک ماه بیشتر نباشد عروس شده باشی .. فکر کن خواهرت هم ماه دیگر قرار است عروس شود .. بعد هر سه هوای رفتن شمال به سرتان بزند .. بروید دریا و ... برنگردید .. دو تایی بروید و بر نگردید .. تازه داماد بیاید که نجاتتان دهد و سه تایی بر نگردید ..
یاد گرفته ایم در همه حال بگوییم .. خدا را شکر ! 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٤/۳ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان