دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

آن روز که نوح از هر جانداری يک جفت جدا می کرد و به کشتی می برد؛من يک جايی مشغول شانه کردن پرهايم بودم.

هزار بار به فرياد صدايم کردی-اما من صدايت را نشنيدم؛از بس با شاهپرم سرگرم بودم!

تو سوار شدی و من جا ماندم . تو رفتی و من تنها شدم...

باران آمد و سيل شد.سيل جاری شد و دنيا رنگ آب گرفت؛آبی شد.من نهنگ شدم و

به آب زدم .خدا مهربان بود- آب کم شد و من ماهی شدم؛يک ماهی قرمز کوچک.

توفان تمام شد.من را توی تنگ بلور زندانی کردند و کنار سفره هفت سين گذاشتند.

تو - آخرين و تنهاترين سيمرغ جهان شدی؛به قاف پرکشيدی و من به قدر هفت دريا گريه کردم.

ما - همه چيزمان را از دست داده ايم

 .....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان