دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

گر میگیرم
با یاد نگاهت
که میدمید بر سردی ام
 که انگار یکی
نشسته بود و یک نفس
"ها "می انداخت بر دلم
و من چقدر خوش بودم
از
دلِ گرمم ..
میگویم
عاشق هم نشدم
که برایت
از عشق زمزمه کنم  ..
عارفی حتی
که تصنیفی عارفانه
یا ذره ای شاعر ِ
غزل و مثنوی و قصیده ..
 ...
تنها
اهل دل م و
این دل برایم شده سرمایه ..
 و برای تو تحفه ...
.
.
.
جیب هایم را ببین
جز خالی
هیچ مهمان دیگری نیست
در این خانه ...

***
در این زندگی آنقدر غربت به خوردمان دادند که حالا هر که میپرسد کجایی هستی : گونه هایم داغ میشود و گوش تا گوش سرخ میشوم .. خوب است که به هیچ جا دلبسته نباشی .. البته تا زمانی که از تو نپرسند "اهل کجایی ؟" که مجبور شوی آرام بگویی غریبم رفیق .. برای هر جایی که نامش را بیاری .. برای شناسنامه ام حتی .. و هی بخواهی فلسفه ببافی بر این روند پیچ در پیچ  اهل هیچ جا و همه جا بودن ...

پ ن : مدتی قهر بودم .. هم با اینجا و هم با قلم ..

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان