دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


هنوز میتوان ساده ترین ترانه را
عاشقانه ترین نامید
برای منی که
سیاهی شب ها را
       به سفیدی چشم های مانده به راه
    و سردی سکوت دی ماه  را
             به گرمی هزیان های تبدار  
                                                    بخشیده ام !
برای منی که
  از طعم بی تو بودن
                          پرم ...
و هنوز از رد پای
     دستمال های به سر بسته
                                      خیسم ..
هنوز می شود از سکوت سرود
     میشود پلک بر هم زد
             و در عمق نگاهی گم شد ..

 

***
دی ماه نوشت :

من دلم را جایی جا گذاشته ام ..
سالها قبل که فاطمه را هر از گاهی روزهای تعطیل توی کوچه عمو میدیدم .
دلم را پیش پوست سبزه و زبان شیرین و آرزوهای کوچکش جا گذاشته ام . کنار چشمهای فاطمه با آن موهای مجعد خرمایی و مقنعه ی مهر خورده ، که بعدها فهمیدم به آن میگفتند مهر بهزیستی !
درست مثل همین روزها بود که او از ضعیفی چشمهای معصومش برایم حرف میزد و قلکی که هی پر و خالی میشد ، و پس اندازی که هر چند وقت یک بار از نو کلید میخورد برای خریدن عینکی هم اندازه صورت کوچکش !
فاطمه درسش خوب نبود ، همه چیز را در کلاس بیش از انکه ببیند باید میشنید تا به حافظه بسپارد و این کار سخت و زمانگیر بود ..
هر بار که از پول توجیبی هایی حرف میزد که برای خرید عینک پس انداز کرده بود ، چشم هایش برق میزد و همیشه هم داستانش به اینجا میرسید که امروز دوباره مادرم پولهای قلکم را برداشت ، تا این هفته را هم با آنها نان بخریم ، البته گفته که بزودی پای بابا خوب میشود و دوباره میرود سر کار ، از نو میتوانم پولهایم را جمع کنم ..
حالا سالها از ان روزها گذشته و من همیشه این موقع از سال که میشود ،یاد فاطمه می افتم و  چشم هایم هی به دنبال او میگردند ...
من دلم را همان جا لای لبخندهای مرموز فاطمه جا گذاشتم و هیچ وقت نفهمیدم عاقبت عینکی شد یا نه ..
خدا را چه دیدی شاید یکی از همین سالها پاهایم را در جاده ای گذاشتم که با جاده ی فاطمه یکی شد و رد نگاه هایمان به هم رسید و چشم هایمان به هم گره خورد ..

پ ن ١ : بعضی وقت ها بعضی کلمات اگر چه خیلی ساده اند اما چنان نفوذی دارند و در دل و جان مخاطب اثر میکنند که مزه اش تا مدتها زیر دندان خواهد ماند .. مثل دیروز که بابا در جلسه دفتر کارش ، تلفنم را چنان غیر رسمی و مهربان جواب داد که هنوز ته دلم را قلقلک میدهد ، این "بله جانم بابا " ... گفتن بابا سخت به دلم چسبید !

پ ن ٢ : خوشم می آید که نه به وزن و قافیه اهمیت میدهم ، نه تقطیع و  ایجاز و ... ! حرفم را که روی کاغذ می آورم خیالم راحت میشود و نفسی عمیق میکشم .. دلم برای ادبیاتی که در کلمات من دگرگون میشود میسوزد .. برای همین عناصر زیبایی سخن که گهگاه صدای غرولند کردنشان را از لای نوشته هایم را میشنوم .. اما چه کنم که قلم چموش من  در حصار این عناصر نمیگنجد ..

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان