دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

روزگار می گذرانم
در یک چهار دیواری
که روح م در آن جا نمیشود ..
در قدم هایی
که از نگاه و تفکر پراند ..
در چشمانی که اقیانوس اقیانوس
دریا را در خود نشانده ..
روزگار میگذرانم ..
پشت دلی که
 از چنگ زدن این و آن
گرفته ...
با لبخندی که حنایش 
رنگش را
میان تلخی
گاه و بی گاه گم کرده ...
قیام میکنم تمام قد
روبه روی آینه ای که در آن ..
قیامت میشود جانم ..
تکه تکه ..
شکسته شکسته ..
تا تا  و
خمیده خمیده ..
نفس میکشم
در هوایی که
بوی نمش..
بغض ها را به انتظار نشسته ...
عادت کرده ام ..
به این غربت و فاصــله
هوای خانه هم
مجابم نمیکند دیگر ..
آی آدم ها ...
رفتن رهایی ست ...
ماندن تباهی!

***

از سر شب که ساعت ٧:٣٠ باشد تا حالا که ١٠:٣٠ باشد ، این هفتمین لیوان چای است که برای خودم میریزم و هر بار غرق میشوم و نمیفهمم کی تمام میشود .. ساری گلین در گوشم می پیچد ، لیوان را گذاشته ام جلوی چشمم و به بخارش خیره میشوم و تا کجاها که پا به پایش نمیروم .. تا کجاها که پرواز نمیکنم  ..


... همیشه سعی کرده ام که سنگ صبور باشم و نگذارم کوه درونم فرو بریزد ، بر سر مشکلات تا کفر پیش رفته و درست روی خط مرزی باز عاشق خدا شده و برگشته ام ..
از تمام این قهر و آشتی ها ، جنگ و صلح ها  ، اخم و لبخند و گریه و خنده ها ، یک حس مرموز تاشناخته عایدم شده که حاضر نیستم آن را با تمام دنیا عوض کنم .. حسی که همه ی تنهایی هایم را پر کرده و همه تلخی های روزگارم را به بازی میگیرد ..
فهمیده ام که برگی از برگی نجنبد جز به فرمان خدا ، یعنی چه ! لمس کرده ام که از دوست هر چه رسد نیکوست ، یعنی چه !
میفهمم که روزگارم این چند وقتی که گذشت و همچنان ادامه دارد از تلخ ترین مقاطع زندگی م خواهد بود .. اما خدا شاهد است پشیزی برایم ارزش ندارد ؛ این صغری کبری چیدن ها ، این سرزنش و نکوهش و تشویق و ترغیب ها برایم بی معنی ست ..
از ته ته وجودم به این معنی رسیده ام که همه چیز به این بستگی دارد که آن بالایی بخواهد یا نخواهد .. پس این همه دست و پا زدن ها بی فایده ست .. مسخره است برایم که بی نیازی م را ، زمانی که با او نفس میکشم ، با نیاز به این پایینی های تازه به دوران رسیده عوض کنم .. برایم مهم نیست دیگران چه فکری میکنند : من در این قمار برده ام ، اگر چه به نظر خیلی از آدم ها باخته ام .. اگر چه نیش و کنایه شان از صد تیر زهرآلود ، ضربه اش سخت تر و درد آورتر است .. اما .. در حقیقت این طور نیست !
مادرم لب میگزد و می گوید اینقدر با انرژی و هیجان و خنده با آدم ها از غصه هایت حرف میزنی ، کسی باورت نمیکند و میگویند دیوانه ای، اصلا" باشد من دیوانه ! خواهرم میگوید : من از تو چندین سال کوچکترم ، اما از تو زودتر بزرگ شده ام .. جان من یکبار ، جدی باش و اینقدر همه چیز را به سخره نگیر .. من اما ترجیح میدهم با آدمها بخندم و شاد باشم .. وقتش که رسید قبل از خواب سر قرار همیشگی ام با خدا بنشینم و نقابم را در بیاورم و از رازها و دردها و حس های پنهانم برایش بگویم .. هیچ کس لیاقت دیدن اشک هایم را ندارد ، جز خدا !

فقط وقت هایی شده که از دستم در رفته و اشک و لبخندم با هم قاطی شده ..مینشینم و از مرام آدمها برایش میگویم .. از زمانه ای که باید در آن تیز باشی و بِبُری تا نَبُرندت .. از زمانه ای که نمیتوانی در آن خودت باشی .. از همه و همه ..

و اما مادرم زمانه را که میبیند ، غصه میخورد و آب میشود ، رو به او میکنم و میگویم که مادر من ، خوشی و ناخوشی من دست اینهاست ؟ غصه چه را می خوری ؟ این آدمها میخواهند مرا از خدایَم جدا کنند ؟ بگذار هرچه میخواهد بشود ، فرود و فراز ، غم و شادی ، ناخوشی و خوشی ... کارگردان زندگی من آن بالایی ست !  

مادر اما مادر است دیگر .. مادر است و نگران ، مادر است و غمخوار زمان .. میفهمد .. اما ..

***

پ ن ١ : خدایا بهش بگو منو اینجوری دوست داری ببینی بگو که اینجوری بیشتر دوستم داری .. بگو که آروووم شه .. ! مثل همون موقع که در گوشی به خودم گفتی و آروووم شدم ..

پ ن ٢ : چجوری بهشون بفهمونم که وقتی خدا اینو میخواد ، من کی باشم که نخوام ؟ هی افسرده شم ، هی غصه بخورم که چی بدست بیارم ؟ خدای به این بزرگی رو با تایید آدمای به این حقیری عوض کنم ؟

پ ن ٣ : کمی دلم پر بود ، یک عمر با بغض لبخند زدم و خندیدم ، یک عمر اشک و لبخندم با هم آمیخته بود ..  این پراکنده نویسی هایم را بر آشفتگی م ببخشید .

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان