دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


شنیدم که میگفتند خیسی ته چشمها اسم شب بود دیشب !

همه ی آن هایی که امروز کشته شدند ، خودشان را فروختند ، همه ی هفتاد و دو تن بی سر و چشم و دست و دل ... جانشان را دادند و در عوض عاشق شدند ..

از من و تو اما نه سر میخواهند حالا ، نه چشم و نه جان ، دل می خواهند ، دلش را داری که هم سفر این  کاروان شوی ؟

***

هیچ وقت قدَم به محرم نمیرسد ، محرم برایم قراری شده که در آن بغض یک ساله ام را خالی کنم ، مراسم میروم ، روضه شوع میشود ، حواسم را جمع میکنم که دل بکنم از همه چیز ، اول مراسم من هستم و 72 تن ، چند دقیقه ای که میگذرد یکی یکی به میدان میروند و من نگاهشان میکنم ، آنها میروند و من جا میمانم ، دست آخر من می مانم و امام حسین ، صدایش را میشنوم  : بغض دارد و یاری میخواهد ، به این طرف و آن طرف نگاه میکنم ، خودم را به نشنیدن میزنم ، امام تکرار میکند و من نمیشنوم ، " اخر مخاطبش که من نیستم " ، "این همه آدم نشسته اینجا "، "ایها الناس تو را بخدا یکی پا شود از جایش ، دارد صدایتان میکند " ، روضه خوان میخواند برای خودش و من در خیال خودم گُمم . یکی یکی بدبختی هایم را می آورم جلوی چشمم و برای امام حسین  تشریح میکنم ، گریزی به گناه هایم میزنم و میگویم "آن ها را بی خیال ، مهم این است که من اینجا هستم توی مجلس تو ! آقای روضه خوان گفته که بدون دعوت اینجا نیامده ام ،مهم این است که من تو را دوست دارم ، این کافی نیست ؟ پس باید حاجاتم را بدهی  " سعی میکنم گناه هایم را کمرنگ و خواسته هایم را پررنگ کنم ، روضه خوان میگوید که من گریه کن امام حسین هستم ، پس امام حسین مرا دست خالی برنمیگرداند ، به خودم میبالم و کمی اشک و آه چاشنی خواسته هایم میکنم .. آنقدر امام صدا میزند و آنقدر من نمیشنوم که امام را می کشند و صدایش بین گریه کنانش گم میشود ، سفره را می اندازند غذای نذری را میخورم ، سرَم را بالا میگیرم و با فخر از مجلس میروم بیرون ، روی پیشانی دنیایی َم نوشته اند  : گریه کن امام حسین !

ته دلم اما میخوانم که نوشته است : امسال هم امام را کشتند و تو نرسیدی !

اهل بیتش را اسیر کردند و تو ندیدی ، در کوفه هلهله کردند و تو خواب بودی و ...

می بینی ؟ باز دلم اسیر خواسته های خودم شد ، بعد از این همه قرن هنوز امام حسین است که به یاری من میشتابد نه من ، این محرم است که می آید تا بغضم را خالی کنم و تمام بدبختی هایم را برای خدا بشمارم و هی غُرغُر کنم تا سبک شوم ، تازه مگر بد است ؟ آخرش هم همه چیز به نام من تمام میشود ، همه میگویند فلانی عزادار امام حسین است !

***

پ ن ١: این مدت سرم خیلی خیلی شلوغ بود ، نه توانستم بروز کنم و نه توانستم به لاک روم !

پ ن ٢ : اگر اینجا کربلا بود ، تو با حسین بودی ؟

پ ن ٣ : همه ش فکر میکنم ، این پستم ناتمام است و حرفم را کامل نزده ام ، باقیش را از ذهن و دلم بخوانید .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان