دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 
بیدار میشوی
بوی نان تازه می آید
ردش را میگیری ..
و میرساندت
 به سرخی تنور مادر بزرگ
تکه نانی میگیری و
لی لی کنان میدوی
 تا برسی به تاب ..
نان را دندان میزنی و آواز میخوانی ...

***
بیدار میشوی
صدای دوره گرد می آید
بستنی بدو ... بستنی قیفی ..
هی به بهانه ای
از کنار پدر بزرگ رد میشوی
نگاهت را میخواند
میخندد
صدایت میکند
پول را در دستهایت میگذارد
چشمانت برق میزند و
خوشحال میشوی
میدوی تا آقای بستنی بدو ..

***

بیدار میشوی
زن دایی را آورده اند
هنوز مریض است
شب می خوابد
برای همیشه ...
صبح
 برایش مراسم میگیرند
تو هم با دار و دسته ات
 مراسم مفصلی میگیرید
پسرها قرآنش را میخوانند
و دخترها
چادر میکشند روی صورت
و گریه میکنند
بعضی ها هم ایستاده
 و خوشامد میگویند ...

***

بیدار میشوی
صدای سماور ست
که میگوید
به جوش رسیده ام آی اهالی خانه
پدر بزرگ نشسته پایش
قوری را برمیدارد و
چای میریزد برایت
دستانش میلرزد
نیمی ازچای خالی میشود در نعلبکی
آن گوشه
نان سنگک کنجدی ست
تعارفت میکند و بر میداری ...
هوا سرد است
و میخزی کنار بخاری ..


***

بیدار میشوی
سحر است
خاله جان تازه از مکه آمده
با بچه ها میریزید سرش
زابرایش می کنید
همه ی ساکش را
پخش زمین میکنید
سر سوغاتی ها چانه میزنید ..
سوغاتی ت را برمیداری
 و میگذاری کنار بالش
خیالت تخت میشود
و میخوابی با آرامش ...

***

بیدار میشوی
روز مادر است ..
همه خانه ی پدربزرگ جمع شده اند
تزئینات و کیک و لباسهای رنگارنگ ...
و هدیه هایی که از سر و کول میز بالا میروند
انگاری جشنی داریم
پدر بزرگ نگاه میکند
می خندد :
خوش بحال مادرها ...

***

بیدار میشوی ..
روز پدر است
مرغ و خروس روبان زده
منتظر آزادی ند
خاطره روز مادر تکرار میشود
همه را بزور جا میدهی در قاب دوربین
...
شب نشده پدربزرگ
بذل و بخشش کرده ..
کادوها تمام میشوند ..
مثل هرسال
تنها لبخند است
که به یادگار می ماند بر لبش

***

بیدار میشوی
مادر بزرگ عم جزء گرفته دستش
میخواند و تو
غلط هایش را میگیری ..
کتاب دعا را دستش میدهی
و او همه را از بر   
بی توجه به اشکالهایی
 که از او میگیری
میخواند ..
لبخند میزنی
ایمان داری که
 دعایش مستجاب خواهد شد

***

بیدار می شوی
همه چیز سر جایش است
پدر بزرگ ...
مادربزرگ ...
بازی خنده شوخی جدی
بستنی سنتی قیفی ..
.
.
.

***
بیدار میشوی و
میبینی که هیچ چیز
سر جایش نیست ...
نه از نان تنوری خبری ست
و نه از بستنی قیفی ..
دل گیر میشوی
دل تنگ میشوی و
ناباورانه
سکوت می شوی و
چشم میدوزی به ترک های زمین ...
 

***

پ ن ١ : این جالب نیست که هنوز که هنوز است همه برای پست دخترانه هایم کامنت خصوصی میگذارند ؟

پ ن ٢ : دل من صیغه ی غریبی ست
            صرف نمیشود گاهی
            که نمیدانم
            می گیرد
            یا میسوزد
            از آدم ها ...

پ ن ٣ : دیرگاهی ست که من ، همه کاری میکنم ، جز زنده گی !

پ ن ۴ : من این پایین نمی تونم بمونم ... بشنوید !

پ ن ۵ : یادتان که نرفته ؟ من همیشه محتاج دعایی هستم که از لبان شما به آسمان فرستاده میشود ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان